به پهلو روی تخت دراز کشیده‌ام. دورم را وسایل پر کرده‌اند. روی کاغذی که حساب کتاب‌های این ماه را نوشته‌ام، خریدها و قسط‌ها و پرداختی‌ها را جدا کرده‌ام. بعد از کنار گذاشتن درس، به این بهانه که همیشه وقت برای درس خواندن هست رفته‌ام سراغ کار. برای کار جدیدی که می‌خواهیم در شرکت شروع کنیم، باید برنامه‌ریزی کنم. باید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم تا بتوانیم از تمامی زوایا طرح را بررسی کنیم. نگاهی می‌اندازم به‌شان. به آشغال ته سیبی که روی یکی از cdها افتاده است. پلک‌هایم سنگین می‌شوند. حس جمع کردن وسایل را ندارم. از اینکه موعد این خانه به سر رسیده و باید دوباره نقل مکان کنم، خیلی خوشحالم. هنوز یک ماه مانده به جابه‌جایی، چند تا کارتن خالی آورده‌ام و وسایل خرده‌ریزه دم‌دست را جمع کرده‌ام. انگار با این کار حس رفتن از این خانه‌ای را که دوستش ندارم بیشتر احساس می‌کنم. انگار هر روز وقتی که می‌آیم توی خانه یادم بیاندازد که خوشحال باش مدت زیادی دیگر اینجا نیستی! آرام در حالیکه مواظبم به هیچکدام از وسایل نخورم از این پهلو به آن پهلو می‌شوم، انگار کسی کنارم دراز کشیده باشد خودم را جمع می کنم یک گوشه تخت. صورتم رو به دیوار سفید خیره می‌ماند.