شبح افلیای من ماه‌هاست که از زندگی‌ام رخت بربسته است.
.
.
.

چمدان به دست داشتم از کنارش رد می‌شدم که دستم را گرفت. زل زد به چشم‌هایم. با تندی دستم را بیرون کشیدم و گفتم: تمام شد. فکر کنم همان روز بود که رفت. شاید فردایش، شاید هم پس فردایش. نمی‌دانم. فقط می‌دانم جایش اینجا در تنهایی‌های من خیلی خالیست