به پهلو روی تخت دراز کشیده‌ام. دورم را وسایل پر کرده‌اند. روی کاغذی که حساب کتاب‌های این ماه را نوشته‌ام، خریدها و قسط‌ها و پرداختی‌ها را جدا کرده‌ام. بعد از کنار گذاشتن درس، به این بهانه که همیشه وقت برای درس خواندن هست رفته‌ام سراغ کار. برای کار جدیدی که می‌خواهیم در شرکت شروع کنیم، باید برنامه‌ریزی کنم. باید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم تا بتوانیم از تمامی زوایا طرح را بررسی کنیم. نگاهی می‌اندازم به‌شان. به آشغال ته سیبی که روی یکی از cdها افتاده است. پلک‌هایم سنگین می‌شوند. حس جمع کردن وسایل را ندارم. از اینکه موعد این خانه به سر رسیده و باید دوباره نقل مکان کنم، خیلی خوشحالم. هنوز یک ماه مانده به جابه‌جایی، چند تا کارتن خالی آورده‌ام و وسایل خرده‌ریزه دم‌دست را جمع کرده‌ام. انگار با این کار حس رفتن از این خانه‌ای را که دوستش ندارم بیشتر احساس می‌کنم. انگار هر روز وقتی که می‌آیم توی خانه یادم بیاندازد که خوشحال باش مدت زیادی دیگر اینجا نیستی! آرام در حالیکه مواظبم به هیچکدام از وسایل نخورم از این پهلو به آن پهلو می‌شوم، انگار کسی کنارم دراز کشیده باشد خودم را جمع می کنم یک گوشه تخت. صورتم رو به دیوار سفید خیره می‌ماند.
سرشب، خواب بودم که زنگ زد. آدم که تنهاست دیگر ساعات خواب و خوراک و بیداری‌اش برنامه ندارد. صدایش را نشناختم. چند بار گفت نرگس... یاد نرگس یکی از همکارانم افتادم ولی احتمال زنگ زدن او در کسری از ثانیه منتفی شد. وقتی گفت: نرگس مدرسه تیزهوشان! وای بلندی از سر شوق یا تعجب یا از سر بیچارگی(به احتمال زیاد!) کشیدم و خودم را رها کردم روی تخت. فهمید. معذرت خواست از اینکه از خواب بیدارم کرده است و گفت بعدا تماس می‌گیرد. گفت که شماره تلفنم را از الهام گرفته است. به گفته خودش داشت با الهام صحبت می کرد و یاد قدیم‌ها می‌کردند که حرف من شد. با خودم تکرار کردم الهام! درازکش روی تخت در ذهنم آخرین باری را که الهام را دیده بودم تصور ‌کردم. خانه مطهری‌مان بودیم؟ آن موقع هنوز شوهر نکرده بود.... نه! بعد از آن باز هم دیدمش. شب عروسی‌اش! شب عروسی‌اش آخرین باری بود که دیدمش. فکر کنم ۴ سالی می‌گذشت از آن موقع. نرگس می‌گفت آنقدر درگیر زندگی شده‌ایم همه‌مان که اصلا دوران خوش مدرسه یادمان رفته است. دیگر حتی اسم بچه‌های آن دوران هم به زور یادمان می‌آید. یاد آن دوران افتادم. وقتی برای نرگس سال آخر دبیرستان خواستگار آمده بود و همه‌مان با یک حجب و حیا و شیطنت دخترانه ریز می‌خندیدیم. الهام می‌گفت مسخره بازی در نیاورید. چون هیکلش بزرگ است زود برایش خواستگار آمده. رویم نشد بپرسم ازش، ولی فکر می‌کنم الان برای خودش خانم دکتری شده است.
آماده کردم خودم را برای جواب دادن به سوال‌های اغلب خاله‌زنکی که نمی‌دانستم باز دروغ به هم ببافم برای فرار از توضیح یا .... تصور کردم آخرهمه تماس‌ها یک قرار خواهد بود برای تازه کردن دیداری که شاید ۱۰ سالی از آخرین‌اش می‌گذشت. همه خوشحال و شاد، شاید می‌رفتیم خانه نرگس. الهام را می‌توانستم تصور کنم با آن موهای همیشه ژولیده و تند تند حرف زدنش، ولی نرگس را اصلا. شاید بهتر بگویم از قیافه‌اش هیچ چیز در یادم نمانده است. مانده بودم حلقه بیاندازم دستم یا بعد از یک ساعتی که از شوق دیدار دوباره‌مان گذشت همه چیز را بگویم: "من در فکر یک ازدواج تازه‌ام و تو هنوز از جدایی من خبر نداری..." الهام شوکه خواهد شد و نرگس تا آخر همان روز قیافه غمگین به خودش خواهد گرفت. با این کار شادی این گردهمایی را به هم خواهم ریخت.
شبح افلیای من ماه‌هاست که از زندگی‌ام رخت بربسته است.
.
.
.

چمدان به دست داشتم از کنارش رد می‌شدم که دستم را گرفت. زل زد به چشم‌هایم. با تندی دستم را بیرون کشیدم و گفتم: تمام شد. فکر کنم همان روز بود که رفت. شاید فردایش، شاید هم پس فردایش. نمی‌دانم. فقط می‌دانم جایش اینجا در تنهایی‌های من خیلی خالیست