یک دستم را زده‌ام زیر چانه‌ام. با دست دیگر موس کامپیوتر را گرفته‌ام و روی صفحه خالی‌اش مربع می‌کشم و در حالی‌که دکمه سمت چپ‌اش را با انگشت نگه داشته‌ام مربع را می رقصانم روی صفحه. کریسمس تمام شده اما من همچنان عکسی از یک درخت کاج زیبا و تزئینات‌اش گذاشته‌ام پشت دسکتاپ‌ام. دلم نمی‌آید برش دارم. لامپ‌های طلایی بزرگش مرا یاد تولدهای بچه‌گی‌هایم می‌اندازد، وقتی مامان آنها را از پرده توری توی پذیرایی آویزان می‌کرد. وقتی آن نخ‌های رنگی پرپری را از این سر اتاق می‌کشید تا آن سر اتاق و من و خواهرم می‌پریدم تا دستمان بهشان برسد. بچه که بودم، دلتنگ که می‌شدم، می‌رفتم سراغ جعبه تولدمان. تمام کاغذهای رنگی را می‌کشیدم بیرون. شره می‌کردند روی زمین، توپ‌های شیشه‌ای رنگی را با احتیاط برمی‌داشتم کف دستم نگه‌شان می‌داشتم. خودم را در آنها نگاه می‌کردم، با دماغ پهن و لب‌های کشیده شده. می‌چرخاندم‌شان جلوی نور. نخ‌های رنگی را می‌انداختم دور گردنم یا روی سرم تاج درست می‌کردم و جلوی آینه عشوه می‌آمدم برای خودم. صدای در خانه که می‌آمد سریع همه کاغذها و نخ‌ها و توپ‌های رنگی را می‌انداختم توی جعبه، قبل از اینکه مادر در را باز کند می‌گذاشتم‌شان توی کمد و می‌پریدم روی کتاب و دفترهایم. بچه که بودم بی‌حوصله که می‌شدم دوچرخه‌ام را برمی‌داشتم می‌رفتم در کوچه پس کوچه‌های محله‌مان دور می‌زدم. مادر اگر نبود تا پارک وسط میدان هم می‌رفتم و برمی‌گشتم. بچه که بودم، عصبانی که می‌شدم می‌رفتم در حیاط خانه‌مان توپ پلاستیکی‌ام را آنقدر با پا می‌کوبیدم به دیوار تا خسته می‌شدم و می‌رفتم سردرس و مشقم. آنقدر می‌دویدم، می‌چرخیدم، می‌کوبیدم، داد می‌زدم، می‌پریدم، دوچرخه سواری می‌کردم، طناب می‌زدم، ورق پاره می‌کردم تا تمام انرژی‌ام خالی شود و خسته شوم. حالا اما وقتی بی‌حوصله و دلتنگ می‌شوم با موس مربع می‌کشم روی صفحه خالی. آنقدر می‌رقصانمش تا خسته شوم. کیفم را بر می‌دارم و می‌روم خانه.