از کتاب "آمده بودم با دخترم چای بخورم"، نوشته شیوا ارسطویی، داستان "آمده بودم با دخترم چای بخورم" :
... من وقتی یک صحنه از آن فیلم را که آورده بود خانه دیدم، رفتم دستشویی و هی عق زدم. مهران گفت: "زکی! ما را باش! تو زیبایی‌شناسی نمی‌شناسی. اصلا نمی‌فهمی." من می‌فهمیدم و عق می‌زدم. تا فرداش هم که آمدم پیش تو هنوز داشتم عق می‌زدم... وقتی رسیدم پیش تو دویدم دستشویی و عق زدم. گفتی:" به این زودی حامله شدی؟" از دستشویی داد زدم:" بساط چایت را بچین پروانه جان!"... چای را ریختی و حرف زدم و عین بچه ننه‌ها هی زر زدم. پرسیدم چرا مهران آن فیلم را نشانم داد؟ که بگوید: "ما مردها همه مثل همیم؟" یک چای برای خودت ریختی و آرام گفتی:" نه، فیلم را نشانت داد که بگوید همه شما مثل همید."
دویدم دستشویی و دوباره شروع کردم به عق زدن. مهران برای خودش ودکا می‌ریخت و می‌گفت:" بدبخت! می‌خواستم چشم و گوش‌ات را باز کنم. تو فرهنگ رختخواب نمی‌دانی!"
می‌گفتی:" فرهنگ یعنی صاب‌مرده نره خرهای غریبه رو بیاوری خانه و نشان زنت بدهی؟"
به گمانم بلاخره سر از زیبایی‌شناسی در آوردم پروانه. هِن و هِن یک مشت سگ نر و ماده خوشگل را می‌گویند. تاپ و توپ قلب‌های ما زیبایی نداشت.
من عاشق بوده‌ام. من عاشق بوده‌ام و دوست داشته‌ام. من عاشق بوده‌ام و بهترین عشق جهان را تجربه کرده‌ام. مهم نیست معشوق‌ام چه حسی داشته و چه کار کرده و وقتی مرا با عشق می‌بوسیده به چه کسی فکر می‌کرده. من عاشق بوده‌ام و عشق در قلبم چنان ریشه دوانده بود و چنان لذت می‌بخشید که فخر می‌فروشم به آنانی که عشقی نداشته‌اند در زندگی‌شان.
از تو ممنونم به خاطر این گرمی، به خاطر این حس عظیم، به خاطر این شور، این درد لذت‌بخش، این غم زیبا. همیشه تو را جایی، در اعماق وجودم، نگاه خواهم داشت، چرا که وجود تو باعث آفرینش چنین عشقی شد.

“تقدیم به دوستی که عاشق شد و به خاطر این عشق نذر کرد و گریست.”
یک دستم را زده‌ام زیر چانه‌ام. با دست دیگر موس کامپیوتر را گرفته‌ام و روی صفحه خالی‌اش مربع می‌کشم و در حالی‌که دکمه سمت چپ‌اش را با انگشت نگه داشته‌ام مربع را می رقصانم روی صفحه. کریسمس تمام شده اما من همچنان عکسی از یک درخت کاج زیبا و تزئینات‌اش گذاشته‌ام پشت دسکتاپ‌ام. دلم نمی‌آید برش دارم. لامپ‌های طلایی بزرگش مرا یاد تولدهای بچه‌گی‌هایم می‌اندازد، وقتی مامان آنها را از پرده توری توی پذیرایی آویزان می‌کرد. وقتی آن نخ‌های رنگی پرپری را از این سر اتاق می‌کشید تا آن سر اتاق و من و خواهرم می‌پریدم تا دستمان بهشان برسد. بچه که بودم، دلتنگ که می‌شدم، می‌رفتم سراغ جعبه تولدمان. تمام کاغذهای رنگی را می‌کشیدم بیرون. شره می‌کردند روی زمین، توپ‌های شیشه‌ای رنگی را با احتیاط برمی‌داشتم کف دستم نگه‌شان می‌داشتم. خودم را در آنها نگاه می‌کردم، با دماغ پهن و لب‌های کشیده شده. می‌چرخاندم‌شان جلوی نور. نخ‌های رنگی را می‌انداختم دور گردنم یا روی سرم تاج درست می‌کردم و جلوی آینه عشوه می‌آمدم برای خودم. صدای در خانه که می‌آمد سریع همه کاغذها و نخ‌ها و توپ‌های رنگی را می‌انداختم توی جعبه، قبل از اینکه مادر در را باز کند می‌گذاشتم‌شان توی کمد و می‌پریدم روی کتاب و دفترهایم. بچه که بودم بی‌حوصله که می‌شدم دوچرخه‌ام را برمی‌داشتم می‌رفتم در کوچه پس کوچه‌های محله‌مان دور می‌زدم. مادر اگر نبود تا پارک وسط میدان هم می‌رفتم و برمی‌گشتم. بچه که بودم، عصبانی که می‌شدم می‌رفتم در حیاط خانه‌مان توپ پلاستیکی‌ام را آنقدر با پا می‌کوبیدم به دیوار تا خسته می‌شدم و می‌رفتم سردرس و مشقم. آنقدر می‌دویدم، می‌چرخیدم، می‌کوبیدم، داد می‌زدم، می‌پریدم، دوچرخه سواری می‌کردم، طناب می‌زدم، ورق پاره می‌کردم تا تمام انرژی‌ام خالی شود و خسته شوم. حالا اما وقتی بی‌حوصله و دلتنگ می‌شوم با موس مربع می‌کشم روی صفحه خالی. آنقدر می‌رقصانمش تا خسته شوم. کیفم را بر می‌دارم و می‌روم خانه.