دلم میخواست مرد بودم. یه مرد با دستهای بزرگ و سینه پهن که یکی رو دوست داشت. یه دختر کوچولوی شیطون که گاهی حس میکنه پرفسوره و فکر میکنه غیر از خودش، هیچکس هیچ چیزی رو نمیفهمه. بعضی وقتا خودم رو میزدم به اون راه که بگم آره! حتی منم نمیفهمم و اون احساس غرور کنه. میذاشتم هر چی دلش میخواد فلسفه ببافه واسم، وقتی با چشمهای گرد، مثل احمقا نگاش میکنم. بزار فک کنه یه مرد احمق گنده رو زیر بال و پرش گرفته و دوستش داره. میذاشتم هر چقدر دلش میخواد شیطونی کنه و بالا و پایین بپره، وقتی خسته شد بغلش میکردم، نازش میکردم، بهش میگفتم: آخه تو منو دیوونه میکنی با خندههات. وقتی دلش میگرفت، وقتی نم اشک میشست تو چشاش، آروم دستش رو میکشیدم میآوردمش تو بغلم، زل میزدم بهش، موهاشو آروم میزدم کنار از رو صورتش و بهش میگفتم: من همیشه پیشتم. اصلا نگران هیچی نباش و اون بغض میکرد و خودشو گم میکرد تو بغل من.
دوس داشتم یه مرد گنده بودم که یه نفرو دوس داشت.
دوس داشتم یه مرد گنده بودم که یه نفرو دوس داشت.