قیافه استادمان تقریبا شبیه همان چیزی بود که تصورش را داشتم از یک استاد یوگا، مهربان، آرام، با لبخند. خنده‌ام گرفته بود وقتی برای اولین بار بعد از مدت‌ها نشستم سر کلاس. وقتی همه موقع مراقبه چشم‌هایشان را بسته بودند و من زیر چشمی آدم‌ها را می‌پاییدم. احساس خوبی داشتم. احساسی سرشار از رهاشدگی و آرامش. بعد از مدت‌ها وقتی شروع کردم به مدیتیشن، دیدم هنوز یک چیزهایی باقی مانده در ته وجودم. هنوز می‌تواند چیزهایی بطلبد و هنوز بیدار است. هفته‌ای یک بار در این دو ساعت در مکانی که انگار متعلق به دنیای دیگریست، کنده می‌شوم از هر چیزی که چسبیده‌ام به آن و پرواز می‌کنم.