وقتی رد می‌شوم از جلوی حلیمی کنار خیابان و دوباره دنده عقب می‌گیرم وسط آن شلوغی و با بوق و داد و بیداد ماشین‌های دیگر برمی‌گردم جلوی مغازه، پارک دوبل می‌کنم و می‌پرم بالای دیگ حلیم می‌ایستم با ولع، یعنی اینکه یا "در حد مرگ گرسنه هستم" یا "باز اعصاب نداری خانم پرنیان!" این را دو ظرف بزرگ آش و حلیم برای یک ضیافت تک نفره اثبات می‌کند. آش را ساعت ۸ دست‌نخورده با ظرف‌اش می‌دهم به سرایدار برای رشوه تا بتوانم کلید پشت‌بام را که فقط جمعه‌ها حق استفاده از آن را داریم، بگیرم. کولر را که دستکاری می‌کنم و دوری روی پشت بام می‌زنم و دوردستها را از شمال و جنوب و غرب و شرق دید می‌زنم، بر می‌گردم پایین، فکر می‌کنم کاش قبل از پس دادن کلید سریع می‌رفتم تا این کلیدسازی سر خیابان و یک کلید از رویش برای خودم می‌زدم. پشت بام جای خوبی است برای نشستن و فکر کردن و گاهی چای خوردن. به فکر رشوه بعدی هستم که بتوانم جای دنج و ساکتی برای خودم دست و پا کنم در هوای آزاد. حلیم را می‌خورم اما.