می‌توانی باور کنی یا نه؟ مهم هم نیست. اتفاق می‌افتد، حالا تو چه باور کنی یا نکنی. باید بپذیری، مجبوری که بپذیری. چاره‌ی دیگری نداری. مثل یک موج فرود می‌آید روی سرت، همانند انبوهی از ثانیه‌ها و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و سال‌ها. همان سال‌هایی که فکر می‌کردی خیلی دیر می‌آیند و تو تا آن موقع حتما یک غلطی کرده‌ای. همان سالهایی که فکر می کردی خیلی باید بگذرد تا بیاید، تصورش برایت مشکل بود. اما آمد، مثل یک موج خروشان دربرت گرفت و تو هیچ نفهمیدی تا زمانی که موهایت را در آینه با انگشت ورق زدی و ماندی از گذر زمانی که این سپیدی را نشانده بر فرق سرت. نفهمیدی تا وقتی که نشستی و فکر کردی که دیگر ۳۰ سالت هم تمام شده. به مادرت فکر کردی که در این سن ۳ بچه داشت و با کار بیرون از خانه و کار خانه و شوهر و بچه تازه به دنیا آمده و دو بچه دبستانی و دانشگاه چگونه شب‌اش را به صبح می‌رساند و روزش را به شب. تا همین چند ماه پیش هم فکر می‌کردی بلاخره یک کاری می‌کنی. آن سال‌ها آمدند، خیلی زود آمدند و تو هیچ غلطی نکردی. دهه چهارم همیشه برایت راز بود. سنگین بود و وحشت‌آور.
می‌ترسی. می‌دانم که می‌ترسی. نمی‌دانم اما سنگینی موج ثانیه‌هاست که لرزه به اندام‌ات می‌اندازد یا این سبکی تحمل‌ناپذیر هستی است که می‌خواهد نابودت کند. می‌ترسی. از تنهایی، از غریبی تمام لحظات زندگی، از غریبی آدم‌ها، از رفتارهایشان، از حرف زدنشان، از این که کدام دوست است و کدام نه، از اینکه پی‌درپی به دنبال آن نامفهوم بگردی و تمام ثانیه‌هایت را بگذاری بر سر چیزی که هیچ اطمینانی به آن نیست. همه سال‌ها مرده‌اند، همه‌شان مثل هم‌اند، اما شروع دهه چهارم، این دهه لعنتی، با غمی انباشته است که دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد و یک صدا، یک صدای ممتد که مدام در گوش‌ات زمزمه می‌کند: پرنیان! تمام شد.