پرسیده بودی نقش‌ات چیست در این بازی؟ بازی است دیگر نه؟ زندگی‌مان غیر از بازی چه می‌تواند باشد؟
آن اوایل، حق بده به من که احساس کنم شکست خورده‌ام. حق بده که احساس کنم همه چیزم را باخته‌ام. ناشکری نکرده‌ام هیچوقت. برعکس همیشه خدا را شکر کرده‌ام که همه چیز در زندگی دارم. احساس بهتری دارم نسبت به گذشته. لااقل می‌توانم توانایی‌هایم را ببینم و ازشان استفاده کنم. با اینکه بعضی وقت‌ها خیلی احساس تنهایی می‌کنم (مثل همان احساسی که تو داری) اما آن وقت‌ها هم احساس تنهایی می‌کردم، شاید خیلی بیشتر. تقریبا همه اطرافیانم فکر می‌کنند هنوز در فکر او هستم. شاید! اما من نمی‌توانم عاشق یک آدم ضعیف‌النفس دهن‌بین بی‌اراده باشم. می‌توانم؟ نمی‌دانم شاید شبح آدمی که در خیال برای خودم ساخته‌ام مرا عاشق خودش کرده است. شاید شبح یک زندگی. شاید دچار طلسم یک عشق نافرجام شده‌ام. شاید اسیر دعای یک ساحر یا چشم زخم یک آدم حسود. از این آدم‌ها زیاد بود دوروبرما. می‌دانی؟ هر وقت فلانی با دخترش و دامادش می‌آمدند خانه ما و می‌رفتند یک اتفاقی می‌افتاد. یک اتفاقی از نوع دعوا یا جروبحث یا اخم. من هم دیگر باورم شده بود که این‌ها نگاه‌شان بد است یا چه می‌دانم چشم‌شان شوراست. بعد از رفتن‌شان اسپند دود می‌کردیم و همه جای خانه را دود اسپند می‌گرفت. روی مبل‌ها، حتی روی تخت خواب‌مان را. بعد از مدتی دیگر وظیفه من شد اسپند دود کردن. تشخیص آدم‌اش هم با خودم بود. آن اواخر دیگر برای همه اسپند دود می‌کردم اما انگار اشکال کار از جای دیگر بود. اسپند دیگر کارساز نبود. همان موقع بود که او رفت سراغ جمبل و جادو. البته من بعدها فهمیدم. وقتی داشتیم از خانه آن خانم وکیل برمی‌گشتیم. بعد از اینکه من امضای نهایی را کردم. اصلا نمی‌خواست من پایم را در دادگاه بگذارم. گفت: خودم وکیل می‌گیرم برایت که اصلا درگیر این چیزها نشوی. می‌دانست اگر پایم برسد به دادگاه و آن گریه و زاری‌ها و آن اوضاع قمر در عقرب دادگاه را ببینم، چقدر حالم بد می‌شود. خانم وکیل که مرا در حیاط خانه‌شان دید با آن لب‌های آویزان و قیافه بچه‌گانه، انگار که با پدرم آمده‌ام پیش مدیر مدرسه‌مان، تامل کرد. گفت نمی‌خواهید بیشتر فکر کنید؟ با نگاه مبهوت به برگه وکالت زل زده بودم و به این فکر می‌کردم که تمام چیزهایی که راجع به پله‌های دادگاه می‌گویند و اینکه اینقدر باید بالا و پایین‌شان کنی تا موهایت رنگ دندان‌هایت شود، همه‌اش در فیلم‌هاست. در دنیای واقعی همه چیز می‌تواند در عرض چند روز اتفاق بیافتد و تمام شود. با خودم می‌گفتم آنقدر این پله‌های دادگاه را می‌رویم بالا و می‌آییم پایین، شاید قدر هم را بدانیم. شاید دوباره عاشق شویم. اما پله‌ای در کار نبود.