سر راه وقتی داشتیم از پیش وکیل برمی‌گشتیم گفت که پیش یک دعانویس رفته. کسی گفته بود، شاید دعایی، لعن و نفرینی در زندگی‌تان است. اگر یک ماه پیش این حرف را می‌زد تا ساعتی فقط می‌خندیدم. اما آن روز گریه کردم به بیچاره‌گی آدمی که دستش به هیچ جا بند نبود و به هر چیزی چنگ می‌زد تا راه حلی پیدا کند. حتی اگر آن راه حل پیدا شدن نفرینی باشد که شاید می‌شد با بوسه‌ای خنثی‌اش کرد. تنها با یک بوسه. دست و پایم می‌لرزد وقتی می‌گویم بوسه. دست و پایم از سادگی ماجرا و از عمق‌اش می‌لرزد. سه سال بعد از آن یک فالگیر گفت که در فالت دعا هست. دعا، شاید نفرینی باشد طلسم شده. اما در هیچکدام از ورق‌ها، فنجان‌ها و حتی کف دست‌ها از پله خبری نبود. هر چه بود راه بود و راه و راه.