وقتی رد می‌شوم از جلوی حلیمی کنار خیابان و دوباره دنده عقب می‌گیرم وسط آن شلوغی و با بوق و داد و بیداد ماشین‌های دیگر برمی‌گردم جلوی مغازه، پارک دوبل می‌کنم و می‌پرم بالای دیگ حلیم می‌ایستم با ولع، یعنی اینکه یا "در حد مرگ گرسنه هستم" یا "باز اعصاب نداری خانم پرنیان!" این را دو ظرف بزرگ آش و حلیم برای یک ضیافت تک نفره اثبات می‌کند. آش را ساعت ۸ دست‌نخورده با ظرف‌اش می‌دهم به سرایدار برای رشوه تا بتوانم کلید پشت‌بام را که فقط جمعه‌ها حق استفاده از آن را داریم، بگیرم. کولر را که دستکاری می‌کنم و دوری روی پشت بام می‌زنم و دوردستها را از شمال و جنوب و غرب و شرق دید می‌زنم، بر می‌گردم پایین، فکر می‌کنم کاش قبل از پس دادن کلید سریع می‌رفتم تا این کلیدسازی سر خیابان و یک کلید از رویش برای خودم می‌زدم. پشت بام جای خوبی است برای نشستن و فکر کردن و گاهی چای خوردن. به فکر رشوه بعدی هستم که بتوانم جای دنج و ساکتی برای خودم دست و پا کنم در هوای آزاد. حلیم را می‌خورم اما.
خیلی شیک روز تولدم را به بهانه داشتن کار اداری و بانکی مرخصی گرفتم و تا لنگ ظهر خوابیدم. با چند دوست تلفنی صحبت کردم. خوب است بعضی وقت‌ها دلتنگ شدن برایت معنا پیدا کند، مخصوصا که احساس می‌کنم سیب‌زمینی پشندی در این زمنیه از من بااحساس‌تر است. پولی کنار گذاشته بودم که برای اولین تولد دهه چهارم هدیه‌ای برای خودم بخرم. می‌دانید که خانم‌ها هر چه سن‌شان بالاتر می‌رود کودک درون‌شان بیشتر احساس تنهایی و افسردگی می‌کند. باید بیشتر هوایش را داشت. حال هر چقدر هم کودک درون شیطان و سرحال و سرزنده باشد، باز هم این والد لجباز و مغرور من کارش را می‌کند. قرار گذاشتم با خودم از امروز، هر سال هدیه‌ای ویژه برای خودم بخرم. امسال اما به دلایل خاصی که به ما تحت مبارک هم بی‌ربط نیست ترجیح دادم در خانه به اموری همچون وبلاگ و کار خانه و کتاب و فیلم بگذرد تا یک حال اساسی هم به خودم داده باشم. حالا ببینم تا بعد چه می‌شود.
این پست با تمام احترامات خاص، تقدیم می‌شود به همه دوستان عزیزی که شکایت داشتند از افسردگی‌های مفرط و آه و ناله‌ی روز تولد و روزهای پیشین‌اش و روزهای قبل‌تر از آن و اراجیفی که در این زمینه در این وبلاگ منتشر می‌شود. حال عمومی خوب است، اگر اینجا هم از غصه‌هایم ننویسم که دق می‌کنم، نه؟

پنجره
می‌توانی باور کنی یا نه؟ مهم هم نیست. اتفاق می‌افتد، حالا تو چه باور کنی یا نکنی. باید بپذیری، مجبوری که بپذیری. چاره‌ی دیگری نداری. مثل یک موج فرود می‌آید روی سرت، همانند انبوهی از ثانیه‌ها و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و سال‌ها. همان سال‌هایی که فکر می‌کردی خیلی دیر می‌آیند و تو تا آن موقع حتما یک غلطی کرده‌ای. همان سالهایی که فکر می کردی خیلی باید بگذرد تا بیاید، تصورش برایت مشکل بود. اما آمد، مثل یک موج خروشان دربرت گرفت و تو هیچ نفهمیدی تا زمانی که موهایت را در آینه با انگشت ورق زدی و ماندی از گذر زمانی که این سپیدی را نشانده بر فرق سرت. نفهمیدی تا وقتی که نشستی و فکر کردی که دیگر ۳۰ سالت هم تمام شده. به مادرت فکر کردی که در این سن ۳ بچه داشت و با کار بیرون از خانه و کار خانه و شوهر و بچه تازه به دنیا آمده و دو بچه دبستانی و دانشگاه چگونه شب‌اش را به صبح می‌رساند و روزش را به شب. تا همین چند ماه پیش هم فکر می‌کردی بلاخره یک کاری می‌کنی. آن سال‌ها آمدند، خیلی زود آمدند و تو هیچ غلطی نکردی. دهه چهارم همیشه برایت راز بود. سنگین بود و وحشت‌آور.
می‌ترسی. می‌دانم که می‌ترسی. نمی‌دانم اما سنگینی موج ثانیه‌هاست که لرزه به اندام‌ات می‌اندازد یا این سبکی تحمل‌ناپذیر هستی است که می‌خواهد نابودت کند. می‌ترسی. از تنهایی، از غریبی تمام لحظات زندگی، از غریبی آدم‌ها، از رفتارهایشان، از حرف زدنشان، از این که کدام دوست است و کدام نه، از اینکه پی‌درپی به دنبال آن نامفهوم بگردی و تمام ثانیه‌هایت را بگذاری بر سر چیزی که هیچ اطمینانی به آن نیست. همه سال‌ها مرده‌اند، همه‌شان مثل هم‌اند، اما شروع دهه چهارم، این دهه لعنتی، با غمی انباشته است که دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد و یک صدا، یک صدای ممتد که مدام در گوش‌ات زمزمه می‌کند: پرنیان! تمام شد.
پرسیده بودی نقش‌ات چیست در این بازی؟ بازی است دیگر نه؟ زندگی‌مان غیر از بازی چه می‌تواند باشد؟
آن اوایل، حق بده به من که احساس کنم شکست خورده‌ام. حق بده که احساس کنم همه چیزم را باخته‌ام. ناشکری نکرده‌ام هیچوقت. برعکس همیشه خدا را شکر کرده‌ام که همه چیز در زندگی دارم. احساس بهتری دارم نسبت به گذشته. لااقل می‌توانم توانایی‌هایم را ببینم و ازشان استفاده کنم. با اینکه بعضی وقت‌ها خیلی احساس تنهایی می‌کنم (مثل همان احساسی که تو داری) اما آن وقت‌ها هم احساس تنهایی می‌کردم، شاید خیلی بیشتر. تقریبا همه اطرافیانم فکر می‌کنند هنوز در فکر او هستم. شاید! اما من نمی‌توانم عاشق یک آدم ضعیف‌النفس دهن‌بین بی‌اراده باشم. می‌توانم؟ نمی‌دانم شاید شبح آدمی که در خیال برای خودم ساخته‌ام مرا عاشق خودش کرده است. شاید شبح یک زندگی. شاید دچار طلسم یک عشق نافرجام شده‌ام. شاید اسیر دعای یک ساحر یا چشم زخم یک آدم حسود. از این آدم‌ها زیاد بود دوروبرما. می‌دانی؟ هر وقت فلانی با دخترش و دامادش می‌آمدند خانه ما و می‌رفتند یک اتفاقی می‌افتاد. یک اتفاقی از نوع دعوا یا جروبحث یا اخم. من هم دیگر باورم شده بود که این‌ها نگاه‌شان بد است یا چه می‌دانم چشم‌شان شوراست. بعد از رفتن‌شان اسپند دود می‌کردیم و همه جای خانه را دود اسپند می‌گرفت. روی مبل‌ها، حتی روی تخت خواب‌مان را. بعد از مدتی دیگر وظیفه من شد اسپند دود کردن. تشخیص آدم‌اش هم با خودم بود. آن اواخر دیگر برای همه اسپند دود می‌کردم اما انگار اشکال کار از جای دیگر بود. اسپند دیگر کارساز نبود. همان موقع بود که او رفت سراغ جمبل و جادو. البته من بعدها فهمیدم. وقتی داشتیم از خانه آن خانم وکیل برمی‌گشتیم. بعد از اینکه من امضای نهایی را کردم. اصلا نمی‌خواست من پایم را در دادگاه بگذارم. گفت: خودم وکیل می‌گیرم برایت که اصلا درگیر این چیزها نشوی. می‌دانست اگر پایم برسد به دادگاه و آن گریه و زاری‌ها و آن اوضاع قمر در عقرب دادگاه را ببینم، چقدر حالم بد می‌شود. خانم وکیل که مرا در حیاط خانه‌شان دید با آن لب‌های آویزان و قیافه بچه‌گانه، انگار که با پدرم آمده‌ام پیش مدیر مدرسه‌مان، تامل کرد. گفت نمی‌خواهید بیشتر فکر کنید؟ با نگاه مبهوت به برگه وکالت زل زده بودم و به این فکر می‌کردم که تمام چیزهایی که راجع به پله‌های دادگاه می‌گویند و اینکه اینقدر باید بالا و پایین‌شان کنی تا موهایت رنگ دندان‌هایت شود، همه‌اش در فیلم‌هاست. در دنیای واقعی همه چیز می‌تواند در عرض چند روز اتفاق بیافتد و تمام شود. با خودم می‌گفتم آنقدر این پله‌های دادگاه را می‌رویم بالا و می‌آییم پایین، شاید قدر هم را بدانیم. شاید دوباره عاشق شویم. اما پله‌ای در کار نبود.
سر راه وقتی داشتیم از پیش وکیل برمی‌گشتیم گفت که پیش یک دعانویس رفته. کسی گفته بود، شاید دعایی، لعن و نفرینی در زندگی‌تان است. اگر یک ماه پیش این حرف را می‌زد تا ساعتی فقط می‌خندیدم. اما آن روز گریه کردم به بیچاره‌گی آدمی که دستش به هیچ جا بند نبود و به هر چیزی چنگ می‌زد تا راه حلی پیدا کند. حتی اگر آن راه حل پیدا شدن نفرینی باشد که شاید می‌شد با بوسه‌ای خنثی‌اش کرد. تنها با یک بوسه. دست و پایم می‌لرزد وقتی می‌گویم بوسه. دست و پایم از سادگی ماجرا و از عمق‌اش می‌لرزد. سه سال بعد از آن یک فالگیر گفت که در فالت دعا هست. دعا، شاید نفرینی باشد طلسم شده. اما در هیچکدام از ورق‌ها، فنجان‌ها و حتی کف دست‌ها از پله خبری نبود. هر چه بود راه بود و راه و راه.