دیروز مدیرعامل‌مان با من صحبت کرد. گفت بیشتر هوای همکارم را داشته باشم. کمی اذیتم می‌کند این همکارم با حسادت‌هایش. گفت: تو که از شرکت می‌روی، کجا می‌روی؟ گفتم: خانه. گفت: بعله! می‌روی پیش پدر ومادرت، شب می‌گویید با هم، می‌خندید، غذا می‌خورید دور هم. صحبت می‌کنید. با دوستانت بیرون می‌روی. اما این دختر می‌رود در اتاقش که تنها زندگی می‌کند می‌نشیند. تا صبح فردا تنها می‌ماند. نه هم صحبتی، نه چیزی... به هر حال این چیزها تاثیر می‌گذارد روی اخلاق آدم. سرم را انداخته بودم پایین، با انگشت‌هایم بازی می‌کردم. گفتم: بعله تاثیر می‌گذارد.