یک روستا در ارتفاعات مازندران
این روزها انگار نوشتن‌ام لکنت گرفته است. حرف زدنم هم. ابراز احساساتم هم. خودم حوصله ندارم بایستم به گوش دادن توضیحات یک آدم لکنت دار در مورد زندگی‌اش. هیچکس حوصله ندارد. اصلا تمام زندگی‌ام دچار لکنت شده است. مثل بد کوک زدن درز یک شلوار که با اشاره‌ای دوباره پاره می‌شود. آدم‌ها فرق دارند، اما خیلی موقع‌ها احساسات‌شان شبیه به هم است. بعضی چیزها مدام تکرار می‌شوند. ماهیت‌شان تغییر ناپذیرند. مثل این نوشته فروغ که انگار از زبان من بیان شده است:
"... گاهي فكر مي‌كنم خواب ديده‌ام.. يك رويابيني كامل .. آن چه گذشت، شروعش، ادامه‌اش و تمام‌شدنش يك روياي كامل بود براي اينكه به حقيقت برسم. تازه علت دردي كه كشيدم را مي‌فهمم.. درد يك وسيله بود براي رسيدن به‌چيزهايي كه لايق دانستنش بودم. انگار بايد خواب مي‌ديدم. نوعي ديگر از زنده‌بودن را .. عاشق بودن واقعي را. من هيچ وقت در زندگي، هيچ‌وقت، به‌جز آن‌يك‌بار عاشق كسي نبودم. هيچ‌وقت در هيچ رابطه‌اي، خودآگاهم از بين نرفت.. هميشه مي‌دانستم و مي‌دانم چه مي‌كنم.. اما آن يك‌بار همه كسي كه در من روزها و ماه‌ها را مي‌گذراند يك روح بود.. يك جان خالص.. و من عين يك كالبد رويازده ناظر بودم ...و تمام دردي كه پس از آن كشيدم به‌خاطر بيدارشدن از رويا بود.. كسي دستم را گرفت و برد و گفت زندگي، عشق، دوست داشتن و دوست‌داشته شدن يعني اين .. بدان و به‌خاطر بسپار."
و من به یاد سپرده‌امش. آن چنان که گویی هنوز معشوق در بر است و عطر وجودش در مشام. به خاطر همین است که آنان که یکبار عاشق می‌شوند، یک عشق واقعی، دیگر به همین راحتی‌ها دم به تله عشق‌های دروغین نمی‌دهند. دیگر گول نمی‌خورند. مقایسه می‌کنند. سخت در رابطه‌ها می‌مانند. زود رها می‌کنند. به بهانه‌های مختلف، مثل ماهی می‌لغزند و فرار می‌کنند (اصطلاحی که یکی از دوستانم به من نسبت داد).
ارتفاعات مازندران

Labels:

دیروز مدیرعامل‌مان با من صحبت کرد. گفت بیشتر هوای همکارم را داشته باشم. کمی اذیتم می‌کند این همکارم با حسادت‌هایش. گفت: تو که از شرکت می‌روی، کجا می‌روی؟ گفتم: خانه. گفت: بعله! می‌روی پیش پدر ومادرت، شب می‌گویید با هم، می‌خندید، غذا می‌خورید دور هم. صحبت می‌کنید. با دوستانت بیرون می‌روی. اما این دختر می‌رود در اتاقش که تنها زندگی می‌کند می‌نشیند. تا صبح فردا تنها می‌ماند. نه هم صحبتی، نه چیزی... به هر حال این چیزها تاثیر می‌گذارد روی اخلاق آدم. سرم را انداخته بودم پایین، با انگشت‌هایم بازی می‌کردم. گفتم: بعله تاثیر می‌گذارد.
غروب در مه