من همیشه فرار کرده‌ام. همیشه بین دودلی‌هایم بوده‌ام و فرار کرده‌ام. اگر نتوانستم، فرار کرده‌ام. اگر خسته شدم، فرار کرده‌ام. اگر با روحیاتم جور نبود، اگر برخورد به شخصیتم، اگر اذیت شدم، اگر کسل شدم، اگر افسرده شدم، اگر ناتوان بودم، همیشه فرار کرده‌ام. هیچکس نمی‌داند. هیچکس نمی‌فهمد از چه چیزهایی و از چه آدم‌هایی و از چه جاهایی... بعضی‌هاشان جرات می‌خواهد برای گذشتن و رفتن‌. بعضی‌ها بزدلی. می‌نشینم گاهی اوقات روی تختم. مخصوصا روی تختم، مخصوصا آخر شب و فکر می‌کنم به همه این فرار کردن‌ها، تا زود خسته شوم و خوابم ببرد. اینطور فرار می‌کنم از فکر کردن به فرارهای گذشته. اما بعضی وقت‌ها وقتی یک نفر با تلنگری کوچک می‌کوبد به "چینی نازک تنهایی من" صدایش، طنین صدایش، تمام تنهایی‌هایم را تکان می‌دهد. تا مدتی صدا می‌رود و برمی‌گردد. می‌خورد به درو دیوارها و برمی‌گردد. انگار که همه چیز را به لرزه انداخته باشد. امروز هم از آن روزهاست. حتما باید حرفی زده شود که بهم بربخورد. حتما کسی باید بگوید که بی‌عرضه‌ام تا خودم را جمع کنم. انگار حتما باید کسی به رویم بیاورد که تنبل و بی حالم، که دست و پا چلفتی‌ام، که دارم روزهایم را و خودم را هرز می‌دهم. انگار حتما باید بهم بگویند که انتظار بیشتری از من داشتند و فکر می‌کردند باهوش‌تر از اینها باشم تا به خودم بیایم. انگار حتما باید به شخصیت‌ام توهین شود تا پشت سر هم دلیل بیاورم که نه اینطور که شما فکر می‌کنید نیست و به این دلیل و آن دلیل من الان اینجا هستم و این مشکلات را دارم و ... اما ته‌ته‌اش خوب می‌دانم که چه کاره‌ام. که چه کارها می‌توانم بکنم و نمی‌کنم. خودم که خودم را خوب می‌شناسم.