ساعت‌ها لم می‌دهم روی مبل، کانال‌های ماهواره را بالا و پایین می‌کنم. پدر صاحاب تلفن را در می‌آورم. مثل خرس می‌خوابم. گاهی فیلمی می‌بینم برای سرگرمی. گاهی خریدی، گاهی سرگرمی جدیدی. وقتی خانم میم مقابل کتابخانه‌ام ایستاد و به آقای نون گفت من آدم‌ها را از روی کتاب‌هایی که می‌خوانند می‌شناسم، گفتم: باید مرا از روی کتاب‌هایی که نمی‌خوانم بشناسی... می‌دانم که می‌دانند چقدر بی‌حوصله‌ام این روزها. به خاطر پس زدن خیلی چیزها که مقل چنگک هر روز بیشتر و بیشتر چنگال‌های تیزشان در گوشتم فرو می‌روند و بی‌آنکه بدانم اسیرم می‌کنند در روزمرگی‌ها و بی‌حوصله‌گی‌ها و رخوت‌ها. به خاطر انرژی بیش از اندازه‌ای که صرف می‌کنم برایشان. زمان خیلی سریع می‌گذرد. دیگر ذهنم هم مثل آن سال‌ها کار نمی‌کند. انگار که کندذهن شده باشم. می‌ترسم آن چیزهایی که زمانی فکرشان را می‌کردم هیچوقت اتفاق نیافتد. اما نمی‌دانم چرا اینقدر پررنگ هستند در ذهنم. چرا اینقدر تکرار می‌شوند. اگر نمی‌خواهند بیایند، برای چه تمام رویاهایم را پر کرده‌اند؟ می‌ترسم. مدام فکر می‌کنم تمام وقتم را از دست داده‌ام. مثل بازیکن باخته‌ای که سوت پایان بازی را می‌شنود و مات و مبهوت وسط زمین بازی می‌ایستد.