صبح که از اتوبان می‌گذشتم، چشمم به زمین سبز کنارش افتاد که تازه درستش کرده‌اند، با چند آلاچیق چوبی در آن. از دور خیلی زیبا به نظر می‌رسید. هر روز صبح که از کنارش می‌گذرم شیشه ماشین را می‌دهم پایین و هوای خنک و نم‌دار آن حوالی را نفس می‌کشم. دنبال جایی می‌گشتم برای پیاده روی. باید برنامه ریزی کنم برای قدم زدن روزانه. هر روز صبح این برنامه‌ریزی با قوت هر چه تمام و قول و قسم و .... ریخته می‌شود و شب‌ها به خانه که می‌رسم انگار با چسب می‌چسبانندم به مبل یا تخت یا حتی روی زمین. من با این داستان که هر جمعه قرار است بروم استخر، آخر هفته‌هایم را می‌گذرانم. با این فکر که آخر هفته‌ها اتفاق مهمی خواهد افتاد. با این برنامه که هر روز عصر پیاده‌روی خواهم کرد. برنامه‌ریزی همیشه هیجان‌انگیز است برای همه. می‌نشینی، روی کاغذ تمام کارهایی را که می‌خواهی انجام دهی، می‌نویسی. تمام کارهای لذت‌بخش دنیا را ردیف می‌کنی پشت هم. تمام کارهایی که دوست‌شان داری. اما هیچوقت وقت‌اش را نداری. وقت‌اش را هم داشته باشی دیگر حوصله‌اش را نداری. هرازگاهی از گوشه کنار خانه، یا وقتی کیفم را برای تمیز کردن خالی می‌کنم، از جیب‌های کوچکش، یا از لابه‌لای ورق‌های کتابی قدیمی، کاغذهای یادداشتی پیدا می‌کنم که کارهای هفته بعد یا ماه بعد و یا حتی سال بعد را در آن نوشته‌ام. کارهایی که هیچوقت انجام نشدند. اما من با خیال اینکه هر هفته قرار است کاری انجام دهم، روزهایم را می‌گذرانم.