ما، من و همکارم، در یک اتاق 3*3 شاید هم 4*3 کار می‌کنیم. اتاق ما با پارتیشن از سالن جدا شده است. یک طرف اتاق به آزمایشگاه چسبیده که پنجره بزرگی دارد و با یک پرده لوردراپه نیمه باز پوشانده شده است. گاهی مسول آزمایشگاه از لای به لای پره‌های لوردراپه برایم دست تکان می‌دهد یا وقتی مشغول صحبت تلفنی هستم برایم شکلک درمی‌آورد. گاهی منشی تپل آزمایشگاه می‌آید از بالای پارتیشن سرک می‌کشد داخل اتاق. ما اسمش را گذاشته‌ایم خانم خورشیدی! خانم خورشیدی 22 سال بیشتر ندارد و پدرش در اداره غله کاره‌ایست و سفارش‌اش را اینجا کرده‌اند. می‌آید، می‌نشیند در اتاق یا از سفرهای خارج از کشورش با خانواده تعریف می‌کند و یا از دوست پسرش که می‌خواهد به زور با او ازدواج کند. یا به بهانه‌ای می‌آید در اتاق ما تا آمار پسرهای دوروبر را بگیرد. طرف دیگر اتاق، به اتاق مدیر فروش‌مان چسبیده، مثل طرف قبلی با شیشه و لوردراپه جدا شده است. مانیتور آقای مدیر فروش‌مان روبه روی پنجره است و هر وقت که می‌خواهد نشان دهد در حال کار کردن است، پرده را نیمه باز می‌کند تا همه کارکردن‌اش را ببینند و هر وقت می‌خواهد کارهای خارج از شرکت و شخصی انجام دهد، پرده را کیپ تا کیپ می‌کشد و در را هم می‌بندد. وقت‌هایی که با ما کار داد یکی از آویزهای پرده را کنار می‌زند و با انگشت می‌کوبد به شیشه و با هر کدام‌مان کار داشته باشد به سمتش اشاره می‌کند. گاهی اوقات خنده‌ام می گیرد از دستش و از اینکه می‌خواهد رئیس بازی در آورد. با اینکه از من کوچکتر است و دانش زبان و کامپیوترش از من کمتر است، ولی من همیشه سعی می‌کنم تنها نقش یک کارمند خوب را برایش بازی کنم. او هم می‌فهمد و هوایم را دارد. مخصوصا وقتی کل گزارش‌های فروش را با excel و powerpoint برایش درست کردم و دادم دستش تا برود در جلسه مدیران پز بخش فروش را بدهد، کلی ممنون‌ام شده است.