من همیشه فرار کرده‌ام. همیشه بین دودلی‌هایم بوده‌ام و فرار کرده‌ام. اگر نتوانستم، فرار کرده‌ام. اگر خسته شدم، فرار کرده‌ام. اگر با روحیاتم جور نبود، اگر برخورد به شخصیتم، اگر اذیت شدم، اگر کسل شدم، اگر افسرده شدم، اگر ناتوان بودم، همیشه فرار کرده‌ام. هیچکس نمی‌داند. هیچکس نمی‌فهمد از چه چیزهایی و از چه آدم‌هایی و از چه جاهایی... بعضی‌هاشان جرات می‌خواهد برای گذشتن و رفتن‌. بعضی‌ها بزدلی. می‌نشینم گاهی اوقات روی تختم. مخصوصا روی تختم، مخصوصا آخر شب و فکر می‌کنم به همه این فرار کردن‌ها، تا زود خسته شوم و خوابم ببرد. اینطور فرار می‌کنم از فکر کردن به فرارهای گذشته. اما بعضی وقت‌ها وقتی یک نفر با تلنگری کوچک می‌کوبد به "چینی نازک تنهایی من" صدایش، طنین صدایش، تمام تنهایی‌هایم را تکان می‌دهد. تا مدتی صدا می‌رود و برمی‌گردد. می‌خورد به درو دیوارها و برمی‌گردد. انگار که همه چیز را به لرزه انداخته باشد. امروز هم از آن روزهاست. حتما باید حرفی زده شود که بهم بربخورد. حتما کسی باید بگوید که بی‌عرضه‌ام تا خودم را جمع کنم. انگار حتما باید کسی به رویم بیاورد که تنبل و بی حالم، که دست و پا چلفتی‌ام، که دارم روزهایم را و خودم را هرز می‌دهم. انگار حتما باید بهم بگویند که انتظار بیشتری از من داشتند و فکر می‌کردند باهوش‌تر از اینها باشم تا به خودم بیایم. انگار حتما باید به شخصیت‌ام توهین شود تا پشت سر هم دلیل بیاورم که نه اینطور که شما فکر می‌کنید نیست و به این دلیل و آن دلیل من الان اینجا هستم و این مشکلات را دارم و ... اما ته‌ته‌اش خوب می‌دانم که چه کاره‌ام. که چه کارها می‌توانم بکنم و نمی‌کنم. خودم که خودم را خوب می‌شناسم.

Labels:

ساعت‌ها لم می‌دهم روی مبل، کانال‌های ماهواره را بالا و پایین می‌کنم. پدر صاحاب تلفن را در می‌آورم. مثل خرس می‌خوابم. گاهی فیلمی می‌بینم برای سرگرمی. گاهی خریدی، گاهی سرگرمی جدیدی. وقتی خانم میم مقابل کتابخانه‌ام ایستاد و به آقای نون گفت من آدم‌ها را از روی کتاب‌هایی که می‌خوانند می‌شناسم، گفتم: باید مرا از روی کتاب‌هایی که نمی‌خوانم بشناسی... می‌دانم که می‌دانند چقدر بی‌حوصله‌ام این روزها. به خاطر پس زدن خیلی چیزها که مقل چنگک هر روز بیشتر و بیشتر چنگال‌های تیزشان در گوشتم فرو می‌روند و بی‌آنکه بدانم اسیرم می‌کنند در روزمرگی‌ها و بی‌حوصله‌گی‌ها و رخوت‌ها. به خاطر انرژی بیش از اندازه‌ای که صرف می‌کنم برایشان. زمان خیلی سریع می‌گذرد. دیگر ذهنم هم مثل آن سال‌ها کار نمی‌کند. انگار که کندذهن شده باشم. می‌ترسم آن چیزهایی که زمانی فکرشان را می‌کردم هیچوقت اتفاق نیافتد. اما نمی‌دانم چرا اینقدر پررنگ هستند در ذهنم. چرا اینقدر تکرار می‌شوند. اگر نمی‌خواهند بیایند، برای چه تمام رویاهایم را پر کرده‌اند؟ می‌ترسم. مدام فکر می‌کنم تمام وقتم را از دست داده‌ام. مثل بازیکن باخته‌ای که سوت پایان بازی را می‌شنود و مات و مبهوت وسط زمین بازی می‌ایستد.
ما، من و همکارم، در یک اتاق 3*3 شاید هم 4*3 کار می‌کنیم. اتاق ما با پارتیشن از سالن جدا شده است. یک طرف اتاق به آزمایشگاه چسبیده که پنجره بزرگی دارد و با یک پرده لوردراپه نیمه باز پوشانده شده است. گاهی مسول آزمایشگاه از لای به لای پره‌های لوردراپه برایم دست تکان می‌دهد یا وقتی مشغول صحبت تلفنی هستم برایم شکلک درمی‌آورد. گاهی منشی تپل آزمایشگاه می‌آید از بالای پارتیشن سرک می‌کشد داخل اتاق. ما اسمش را گذاشته‌ایم خانم خورشیدی! خانم خورشیدی 22 سال بیشتر ندارد و پدرش در اداره غله کاره‌ایست و سفارش‌اش را اینجا کرده‌اند. می‌آید، می‌نشیند در اتاق یا از سفرهای خارج از کشورش با خانواده تعریف می‌کند و یا از دوست پسرش که می‌خواهد به زور با او ازدواج کند. یا به بهانه‌ای می‌آید در اتاق ما تا آمار پسرهای دوروبر را بگیرد. طرف دیگر اتاق، به اتاق مدیر فروش‌مان چسبیده، مثل طرف قبلی با شیشه و لوردراپه جدا شده است. مانیتور آقای مدیر فروش‌مان روبه روی پنجره است و هر وقت که می‌خواهد نشان دهد در حال کار کردن است، پرده را نیمه باز می‌کند تا همه کارکردن‌اش را ببینند و هر وقت می‌خواهد کارهای خارج از شرکت و شخصی انجام دهد، پرده را کیپ تا کیپ می‌کشد و در را هم می‌بندد. وقت‌هایی که با ما کار داد یکی از آویزهای پرده را کنار می‌زند و با انگشت می‌کوبد به شیشه و با هر کدام‌مان کار داشته باشد به سمتش اشاره می‌کند. گاهی اوقات خنده‌ام می گیرد از دستش و از اینکه می‌خواهد رئیس بازی در آورد. با اینکه از من کوچکتر است و دانش زبان و کامپیوترش از من کمتر است، ولی من همیشه سعی می‌کنم تنها نقش یک کارمند خوب را برایش بازی کنم. او هم می‌فهمد و هوایم را دارد. مخصوصا وقتی کل گزارش‌های فروش را با excel و powerpoint برایش درست کردم و دادم دستش تا برود در جلسه مدیران پز بخش فروش را بدهد، کلی ممنون‌ام شده است.

Labels:

صبح که از اتوبان می‌گذشتم، چشمم به زمین سبز کنارش افتاد که تازه درستش کرده‌اند، با چند آلاچیق چوبی در آن. از دور خیلی زیبا به نظر می‌رسید. هر روز صبح که از کنارش می‌گذرم شیشه ماشین را می‌دهم پایین و هوای خنک و نم‌دار آن حوالی را نفس می‌کشم. دنبال جایی می‌گشتم برای پیاده روی. باید برنامه ریزی کنم برای قدم زدن روزانه. هر روز صبح این برنامه‌ریزی با قوت هر چه تمام و قول و قسم و .... ریخته می‌شود و شب‌ها به خانه که می‌رسم انگار با چسب می‌چسبانندم به مبل یا تخت یا حتی روی زمین. من با این داستان که هر جمعه قرار است بروم استخر، آخر هفته‌هایم را می‌گذرانم. با این فکر که آخر هفته‌ها اتفاق مهمی خواهد افتاد. با این برنامه که هر روز عصر پیاده‌روی خواهم کرد. برنامه‌ریزی همیشه هیجان‌انگیز است برای همه. می‌نشینی، روی کاغذ تمام کارهایی را که می‌خواهی انجام دهی، می‌نویسی. تمام کارهای لذت‌بخش دنیا را ردیف می‌کنی پشت هم. تمام کارهایی که دوست‌شان داری. اما هیچوقت وقت‌اش را نداری. وقت‌اش را هم داشته باشی دیگر حوصله‌اش را نداری. هرازگاهی از گوشه کنار خانه، یا وقتی کیفم را برای تمیز کردن خالی می‌کنم، از جیب‌های کوچکش، یا از لابه‌لای ورق‌های کتابی قدیمی، کاغذهای یادداشتی پیدا می‌کنم که کارهای هفته بعد یا ماه بعد و یا حتی سال بعد را در آن نوشته‌ام. کارهایی که هیچوقت انجام نشدند. اما من با خیال اینکه هر هفته قرار است کاری انجام دهم، روزهایم را می‌گذرانم.