از آن موقعی که دسته گل به آب داد و حواسش نبود حواس من جمع‌تر شده.
می‌گویم: میدونی که فعلا نمی‌خوام بچه دارشم.
می‌گوید: چرا؟ مگه بده؟
می‌گویم: بد نیست. ولی حالا نه!
از آن موقع هر روز دستانش را از پشت حلقه می‌کند دورم، روی شکمم را لمس می‌کند و می‌گوید: دانیال من چطوره؟
می‌گویم: دانیال؟ اگر دختر شد چی؟
می‌گوید: نه! پسر! فقط پسر! بچه سالم باشه، پسر باشه.
و من می‌خندم. رویم نمی‌شود بگویم من از اسم دانیال خوشم نمی‌آید. هیچوقت خوشم نیامده از این اسم. باز اگر می‌گفت نیما یا روزبه یا حتی بردیا شاید میشد یک کاری‌اش کرد. اما دانیال نه. رویم نشد بگویم من از پسربچه بدم می‌آید. از بازی‌های خشن پسرانه، از صدای کلفت‌شان وقت بلوغ و غرور مزخرف نوجوانی‌شان. رویم نشد بگویم من اصلا از بچه بدم می‌آید. از بچه‌داری. گفتم بگذار در حال و هوای خودش باشد. بگذار بچیند روی هم و بسازد. من که نیستم آن موقع.