مثل یه بچه است. انگار قیافه‌اش از سه چهارسالگی همینطوری مونده و بزرگ نشده. ولی من به این کاراش کار ندارم. یکیه که با تمام بدبختیاش، اگه اشک ببینه تو چشات حاضره بره رو میز، ادای خر هم در بیاره، تا تو بخندی. مخصوصا اون روز که داشت می‌رفت بغلم کرد و گفت: "دیگه گریه نکنی‌ها. با اشکات دل منم کباب میشه." گفتم: "باشه." بغلش مثل بغل یه بچه بود. دلم می‌خواست می‌بوسیدمش. پسر وسطیه. خرج دو تا داداش رو هم می‌ده. با یه مادر سکته‌ای. پدرش تو تصادف مرده. خودش میگه بدترین خاطره عمرشه. خیلی کار می‌کنه. مهربونه، مثل گل نرگس. دلش مثل دل گگنجشک می‌مونه. کم می‌خوابه، کم می‌خوره، همش کار می‌کنه یا فکر می‌کنه. سیگار می‌کشه و زل می‌زنه به یه جای دور. سعی می‌کنه همه رو بخندونه. شکم بزرگش رو تکون میده و میگه تو عروسیت می‌خوام برم رو میز رقص شکم کنم، همه بمیرن از خنده. یه روز پرسید:" تو داداش نداری؟" گفتم: " نه." گفت: "پس من برگ چغندرم نشستم اینجا؟". وقتی حال نداره و خسته است، شونه‌هاش آویزونه و دمپایی‌هاش رو می‌کشه روی زمین و لخ لخ راه میره. میم میگه: " امیر حماله! همیشه هم حمال می‌مونه. هیچوقت پیشرفت نمی‌کنه. 2 ساله داره اینجا کار می‌کنه و به هیچ جا نرسیده."
نمی‌دونم شاید هم راست میگه.