نمایشگاه‌ها را دوست دارم. شور و هیجان خاصی دارد برای خودش. در ارتباط مستقیم با مردم است. همه جور آدمی می‌بینی آنجا با همه جور طرز تفکر و گفتمان و رفتار وانتقاد و پیشنهاد و تعریف. هرازچند گاهی برنامه نمایشگاهی که فکس می‌شود برایمان، تا حد امکان سعی می‌کنم با کمترین بودجه بتوانم توافق شرکت در نمایشگاه را بگیرم. خودم هم به عنوان مدیرغرفه تمام وقت می‌ایستم آنجا. لازم باشد سمپل هم می‌کنم. لازم باشد فروشنده هم می‌شوم. صحبت هم می‌کنم. کنار خیابان هم که باشد می‌ایستم. مثل همان کاری که سال پیش در فرهنگسرای ارسباران کردیم ماه رمضان و چقدر خوب بود. کار روتین اداره‌ای خسته می‌کند روحم را. افسرده‌ام می کند. همیشه آرزو داشتم یک کتابفروشی داشته باشم برای خودم، کافی‌شاپ هم داشته باشم کنارش. فکر نمی‌کنم هیچوقت خسته شوم از این کار. برای کتابفروشی‌ام وبلاگی درست می‌کنم و راجع به همه اتفاقات روزانه یا کتاب‌های جدید یا آدم‌های مشهوری که می‌آیند آنجا می‌نویسم. کلی کتاب می‌خوانم. کلی آدم می‌بینم. آدم‌های کتاب‌خوان فرهنگی. نه یک مشت سوپرمارکتی دریانی و خانجانی یا راننده وانت.....
از آن موقعی که دسته گل به آب داد و حواسش نبود حواس من جمع‌تر شده.
می‌گویم: میدونی که فعلا نمی‌خوام بچه دارشم.
می‌گوید: چرا؟ مگه بده؟
می‌گویم: بد نیست. ولی حالا نه!
از آن موقع هر روز دستانش را از پشت حلقه می‌کند دورم، روی شکمم را لمس می‌کند و می‌گوید: دانیال من چطوره؟
می‌گویم: دانیال؟ اگر دختر شد چی؟
می‌گوید: نه! پسر! فقط پسر! بچه سالم باشه، پسر باشه.
و من می‌خندم. رویم نمی‌شود بگویم من از اسم دانیال خوشم نمی‌آید. هیچوقت خوشم نیامده از این اسم. باز اگر می‌گفت نیما یا روزبه یا حتی بردیا شاید میشد یک کاری‌اش کرد. اما دانیال نه. رویم نشد بگویم من از پسربچه بدم می‌آید. از بازی‌های خشن پسرانه، از صدای کلفت‌شان وقت بلوغ و غرور مزخرف نوجوانی‌شان. رویم نشد بگویم من اصلا از بچه بدم می‌آید. از بچه‌داری. گفتم بگذار در حال و هوای خودش باشد. بگذار بچیند روی هم و بسازد. من که نیستم آن موقع.

جنگل فندق لو، اردبیل، مملو از زیبایی


قایق

خواه خانه‌ام وسط اقیانوس باشد، خواه در میان کویر یا در میان کلان شهری دود آلود... وقتی آفتاب از میان پنجره و پرده می‌تابد و با وسایل خانه سایه روشن می‌سازد روی فرش، در یک ظهر گرم و ساکت خرداد ماه، احساس آرامش می‌کنم.
صف مسافران در انتظار، جاده قزوین رشت، تعطیلات

مثل یه بچه است. انگار قیافه‌اش از سه چهارسالگی همینطوری مونده و بزرگ نشده. ولی من به این کاراش کار ندارم. یکیه که با تمام بدبختیاش، اگه اشک ببینه تو چشات حاضره بره رو میز، ادای خر هم در بیاره، تا تو بخندی. مخصوصا اون روز که داشت می‌رفت بغلم کرد و گفت: "دیگه گریه نکنی‌ها. با اشکات دل منم کباب میشه." گفتم: "باشه." بغلش مثل بغل یه بچه بود. دلم می‌خواست می‌بوسیدمش. پسر وسطیه. خرج دو تا داداش رو هم می‌ده. با یه مادر سکته‌ای. پدرش تو تصادف مرده. خودش میگه بدترین خاطره عمرشه. خیلی کار می‌کنه. مهربونه، مثل گل نرگس. دلش مثل دل گگنجشک می‌مونه. کم می‌خوابه، کم می‌خوره، همش کار می‌کنه یا فکر می‌کنه. سیگار می‌کشه و زل می‌زنه به یه جای دور. سعی می‌کنه همه رو بخندونه. شکم بزرگش رو تکون میده و میگه تو عروسیت می‌خوام برم رو میز رقص شکم کنم، همه بمیرن از خنده. یه روز پرسید:" تو داداش نداری؟" گفتم: " نه." گفت: "پس من برگ چغندرم نشستم اینجا؟". وقتی حال نداره و خسته است، شونه‌هاش آویزونه و دمپایی‌هاش رو می‌کشه روی زمین و لخ لخ راه میره. میم میگه: " امیر حماله! همیشه هم حمال می‌مونه. هیچوقت پیشرفت نمی‌کنه. 2 ساله داره اینجا کار می‌کنه و به هیچ جا نرسیده."
نمی‌دونم شاید هم راست میگه.