از بین cdهایی که روی میز مانده بود چهارفصل ویوالدی را پیدا کردم. بهترین‌اش همان چهارفصل بود که نه خاطره‌ای داشتم از آن و نه خیلی رمانتیک بود که اشکم را درآورد. در میان تلنباری از وسایل رها شده روی زمین و میز، قاشق‌های دسته‌بلند شربت‌خوری را گرفته بودم توی دستم و ایستاده بودم وسط اتاق و فکر می‌کردم اینها را بگذارم توی کارتن" شکستنی- آشپزخانه" یا "شکستنی- انبار" که شاید تا سال‌ها دیکر نبینم‌شان. فکر کردم مهمانی نمی‌آید پیش من که آنقدر رسمی باشد که مجبور باشم شربت هم‌نزده یخ‌دار با قاشق شربت‌خوری دسته‌بلند در سینی برایش بیاورم. امان از این تابستان، امان از این summer ویوالدی که ویولون‌اش میخکوبم می‌کند. آخرش هم نفهمیدم 12 تا قاشق دسته‌بلند شربت‌خوری رفت قاطی خاطره‌ها یا نه؟