وقتی تمام اسباب و وسایل را آوردند گذاشتند وسط خانه و رفتند، از خستگی روی پایم نمی‌توانستم بایستم. نشستم روی مبل، وسط اتاق و سرم را تکیه دادم به نرمی پشتی‌اش. با تمام دردسرهایش، احساس خوب تغییر نمی‌گذاشت اشک‌هایم سرازیر شوند. مادر گفت: تا چشم به هم بزنی یکسال دیگر هم گذشته است.
مادر که رفت، مثل دختر کوچولوها نشستم پشت سرش گریه کردم.