من هیچ تغییری نکرده‌ام. همان‌ام که بودم. حالا تو هی بگو بزرگ شده‌ام. بگو آرام شده‌ام. هی بگو پخته‌تر شده‌ام. باتجربه‌تر. شده‌ام، اما باز همان‌ام، با همان ادا و اصول 10 سال پیش، شاید هم 20 سال پیش، شاید هم همان ادا و اصول وقت دنیا آمدن. همان موقع که یک نگاه عاجزانه یعنی غذا، یک گریه کودکانه یعنی بغل، یک ته خنده کوچک یعنی خراب کاری، اولین کلمه یعنی تمام زندگی، مثل اولین دوستت دارم. با کمی هول و هراس.
وقتی تمام اسباب و وسایل را آوردند گذاشتند وسط خانه و رفتند، از خستگی روی پایم نمی‌توانستم بایستم. نشستم روی مبل، وسط اتاق و سرم را تکیه دادم به نرمی پشتی‌اش. با تمام دردسرهایش، احساس خوب تغییر نمی‌گذاشت اشک‌هایم سرازیر شوند. مادر گفت: تا چشم به هم بزنی یکسال دیگر هم گذشته است.
مادر که رفت، مثل دختر کوچولوها نشستم پشت سرش گریه کردم.
اسم کوچه‌مان (اسم کوچه خانه من و اهالی کوچه) اقاقیاست. قبلی پونه بود. قبل از آن حمید. البته ربطی به آن دوتای قبلی ندارد ولی خوب. انگار وقتی می‌گویم اقاقیا شعر می‌آید در ذهنم و کوچه باغی با درختان بلند و دیوارهای کوتاه کاه‌گلی و بوی نای چوب. اما اقاقیای ما، نه درخت بلند دارد، نه دیوار کاه‌گلی. دیوارهایش آنطور که بنگاهی می‌گفت از مرمر سیاه فلان جاست با خانه‌هایی با ورودی‌های شیک (اصطلاحی که او تکرار می‌کرد) من که اسم‌اش را گذاشته‌ام خانه‌های قوطی کبریتی قمر خانم. دسته کمی هم از حیاط قمر خانم ندارد. اما کوچه‌اش را وقتی می‌گویم: اقاقیا، انگار شعر می‌آید به ذهن‌ام و کوچه باغ.
از بین cdهایی که روی میز مانده بود چهارفصل ویوالدی را پیدا کردم. بهترین‌اش همان چهارفصل بود که نه خاطره‌ای داشتم از آن و نه خیلی رمانتیک بود که اشکم را درآورد. در میان تلنباری از وسایل رها شده روی زمین و میز، قاشق‌های دسته‌بلند شربت‌خوری را گرفته بودم توی دستم و ایستاده بودم وسط اتاق و فکر می‌کردم اینها را بگذارم توی کارتن" شکستنی- آشپزخانه" یا "شکستنی- انبار" که شاید تا سال‌ها دیکر نبینم‌شان. فکر کردم مهمانی نمی‌آید پیش من که آنقدر رسمی باشد که مجبور باشم شربت هم‌نزده یخ‌دار با قاشق شربت‌خوری دسته‌بلند در سینی برایش بیاورم. امان از این تابستان، امان از این summer ویوالدی که ویولون‌اش میخکوبم می‌کند. آخرش هم نفهمیدم 12 تا قاشق دسته‌بلند شربت‌خوری رفت قاطی خاطره‌ها یا نه؟
آقای "ص" تعجب می‌کرد از اینکه چقدر راحت روی مبل لم داده‌ام و از اسباب‌کشی روز بعد صحبت می‌کنم. بی‌اینکه آثاری از کارتن یا جمع کردن وسایل یا حتی ذره‌ای استرس در من وجود داشته باشد. آنقدر مساله برایم بزرگ و دردآور بود که اصلا نمی‌خواستم فکر کنم به دردسرهایش. اما انگار دیگر حرفه‌ای شده‌ام در آن. هر سال وقتی به هر دلیل مجبور به تعویض خانه می‌شوم، یک سری وسایل اضافه و به درد نخور را جدا می‌کنم از زندگی‌ام. امسال خیلی راحت‌تر اینکار را کردم. در ظاهر مهم و قابل استفاده‌اند، ولی انگار هیچوقت به کار منی که بیش از ۲ نفر مهمان ندارم، آنهم به ندرت، نمی‌خورند.
خانه‌های 70 متری، خانه‌های 60 متری، خانه‌های 50 متری و حتی 40 متری. خانه‌های رهنی، خانه‌های اجاره‌ای، خانه‌های هم رهنی هم اجاره‌ای. خانه‌های بی‌پنجره، خانه‌های کوچک یک خوابه، کوچک دو خوابه، کوچک بدون خواب... خانه‌هایی که حکم دکان را دارند برای صاحبان‌شان. خانه‌هایی که حکم ماشین پژو را دارند برای صاحبان‌شان. صاحبانی که به مستاجرهایشان به چشم ماشین‌های پول‌ساز نگاه می‌کنند. یا دندان تیز کرده‌اند برای‌شان و گزینش می‌کنندشان. مستاجرهایی که انتخاب می‌شوند از سر و شکل‌شان، از روی لباس‌هایشان، از روی تعداد نفرات‌شان یا سن‌شان یا جنسیت‌شان. همه این‌ها را من دیده‌ام در این سه هفته.