دیشب جایت خالی! اینجا باران بارید و چه باران قشنگی.
آنقدر که این باران خاطره گلسار رشت را برایم تداعی می‌کرد خاطره آن روز زیر باران در کرج، بستنی‌خوردن‌مان یادم نمی‌آمد. نه که یادم نیاید، اما رشت چیز دیگری بود. وقتی نشسته‌ام در این اتاق بی پنجره، بی هوا، بی صدای پرنده، بی درخت، با بوی روغن سوخته و حرف‌های تکراری نان‌های کپک‌زده و گرمای فر که آدم را یاد تنورهای قدیمی نانوایی‌ها می‌اندازد و یاد بوی نای درختان آنجا می‌افتم، یک چیزی در قلبم فشرده می‌شود. نفسم می‌گیرد یک لحظه. چه می‌گویم؟ کنده می‌شوم انگار و احساس می‌کنم چقدر فاصله است بین من اینجا و من آنجا. چقدر فاصله است. چقدر طولانی است. انگار که سال‌ها گذشته. انگار که خاطره‌ای محو بوده.
من چقدر سرشارم از خاطره! از یاد! از تو!
از ص پرسیدم می‌تواند مرا هیپنوتیزم و قسمتی از خاطراتم را پاک کند؟
ببخش. چاره‌ی دیگری ندارم. ببخش اگر روزی تو را پاک کردم. آنقدر بزرگی که تمام حجم زندگی‌ام را پر کرده‌ای. وقتی به آغوش کشیده می‌شوم، وقتی به آغوش می‌کشم، انگار فاصله است بین من و آن آغوش. تمام فاصله‌ها را تو پر کرده‌ای. وقتی می‌بوسم، وقتی بوسیده می‌شوم، فاصله‌ای است بین لب‌ها، وقتی می‌خوابم بین من و خواب. وقتی نگاه می‌کنم بین چشم‌هایم و تصویر. وقتی گریه می‌کنم، وقتی می‌خندم، وقتی زیر لب آواز می‌خوانم، بین من و صدا. وقتی حرص می‌خورم، وقتی غر می‌زنم به جان دیوار، وقتی می‌ترسم، بین من و فضا، همه را تو پر کرده‌ای. مملوم از تو و خودم را گم کرده‌ام.
مرا ببخش اگر روزی تو را پاک کردم و تمام این فضاها خالی شدند از تو.