نمی‌دانستم هر روز چندم ماه است و چند روز گذشته است و چند روز مانده است. اصلا نمی‌خواستم بدانم. تقویم روی میز شرکت را گذاشته بودم روی 28 بهمن و دیگر بعد از آن ورق نزده بودم. گفتم خودش می‌آید و آرام می‌رود و کاری به کار من ندارد و من نمی‌فهمم. دردش کمتر است.
تا وقتی همکارم با شیطنت آمد بالای سرم و انگار که فهمیده باشد روزهایم را نگه داشته‌ام روی بهمن، گفت: امروز 22امه! یک هفته دقیقا مونده. چقدر زود گذشت. فکر کردم یک هفته! یعنی هفت روز و من به اندازه 100 روز کار دارم. به چند نفر باید تلفن کنم؟ چند نفر را باید ببینم؟ چه چیزهایی باید بخرم؟ چقدر تمیزکاری دارم؟ این عدس‌های لعنتی، حتی جوانه هم نزده‌اند، چه برسد به اینکه سبز شوند.
تقویم روی میز را گذاشتم روی 29 اسفند. بگذار فکر کنم تمام این یک هفته هم مثل هفته‌های پیش گذشته و من هیچ کاری نکرده‌ام.