هی حواسم باشد که اینجا ننویسم پرنیان یا حواسم باشد بچه‌ها جایی در نوشته‌هاشان ننویسند پرنیان، که با یک سرچ کوچک پیدایم کنی. حالا می‌خواهم پیدایم کنی، اگر چه خودم نتوانستم، اما می‌خواهم حالا دیگر پیدایم کنی. دیگر چه چیز مهمتر از این. می‌دانم نیستی. دیگر نیستی. دیگر هیچوقت نخواهی بود، اما اگر روزی آمدی راحت پیدایم کنی. می‌بینی! حالا هم نمی‌خواهم هیچ سختی بکشی. آنقدر توجیه کرده‌ام برای خودم کارهایت را که دیگر باورم شده عشق تو. دیگر ایمان دارم به این عشق و به خود می‌بالم. چه اشکالی دارد مگر. خیلی هم خوب است. لب پایینم را می‌دهم بیرون و با خودم می‌گویم اصلا دلشان هم بخواهد همچین عشقی در دلشان باشد.

عکسم را به مادرم نشان دادم. همان را که خانم سین برای روز تولدم آورد برایم. غافلگیرم کرد. با موبایلش روزی در یک کافی‌‌شاپ وقتی اصلا حالم خوب نبود. وقتی خودش اصلا حالش خوب نبود و من با عصبانیت نگاهش می‌کردم به خاطر تمام قرص‌های خواب آوری که خورده بود از من گرفت و قاب کرده داد به دستم با زمینه‌ای از پاییز یا چیزی شبیه آن. به مادرم گفتم آدم که عکس خودش را به دیوار نمی‌زند؟ می‌زند؟ گفتم می‌دانی این عکس به چه درد می‌خورد؟ به اینکه یه نوار نازک سیاه بچسبانی گوشه‌اش چند تا شمع جلویش روشن کنی و بنشینی. مادر ابرو در هم کشید که این چه حرفی است خفه شو و من خندیدم. ولی جدی می‌خواستم اینکار را بکنم. می‌خواستم حلوا و خرمای نارگیل پاشیده بگذارم جلوی عکس با چند شمع نیم سوخته سیاه، عکس بگیرم و برایت بفرستم و بگویم: ببین! من بلاخره بی تو مُردم!