ساعت 6 صبح با سرفه بیدار می‌شوم. ته گلویم می‌سوزد. آفتاب از پرده کاملا کشیده می‌گذرد و نور نارنجی را می‌تابد وسط تخت. می‌نشینم. حس از جا بلند شدن و کمی آب داغ خوردن ندارم. دوباره دراز می‌کشم و چشم می‌دوزم به ساعت. امروز کلی وقت دارم تا هفت و نیم. یک صبحانه مفصل. یک ورزش آرام. یک آرایش از سر حوصله. ظرف‌ها را هم می‌توانم بشورم که وقتی عصر برگشتم باز دلم نگیرد از یک ظرفشویی کثیف و آشپزخانه به هم ریخته. برنامه کاری امروز را مرور می‌کنم: کلاس زبان زنگ بزنم، با مامان تماس بگیرم، قبل از هر چیز تا نور صبح هست زیر ابروهایم را بردارم، cdهای همکارم یادم نرود ببرم شرکت....

از خواب که می‌پرم ساعت 8 شده.