به یه فرشته فکر می کنم رو شونه راستم که در حال عبادته!
نه! تنها هم که باشم حس خوب آشپزی، حس خوب لذت بردن دیگران از دست پخت رهایم نمی‌کند.
تنها هم که باشی لذت آفرینش با توهست. چون زنی!
تنها هم که باشی، بی‌حوصله هم شاید، اما نیاز به تعریف، نیاز به ستوده شدن حس زنانگی، دست از سرت برنمی‌دارد. شاید روزی مجبور شوی مثل من تمام توان آشپزی‌ایت را بگذاری در یک قابلمه قورمه سبزی و باز مثل گذشته حواس‌ات مدام روی گاز باشد برای جا افتادن خوب خورش و شل نشدن برنج و چشیدن مدام خورش برای اندازه بودن نمک و ترشی‌اش و نگرانی برای وا رفتن برنج و به این فکرکنی چه مدتی است که آشپزی نکرده‌ای...
تنها را ه چاره‌اش همین بود. دیگ و قابلمه را بزنی زیر بغلت و همکارانت را مهمان کنی برای نهار آن روز و بنشینی و لذت ببری از با اشتها خوردن‌شان و اینکه بگویند خیلی وقت بود غذای خانگی نخورده بودند و اینکه خسته شده بودند از غذاهای بی‌مزه شرکت و دیگر اینکه باید یک جوری خواهرشان را همین روزها به بیچاره‌ای غالب کنند و ....
تنها راه حلش شاید همین بود.
هی حواسم باشد که اینجا ننویسم پرنیان یا حواسم باشد بچه‌ها جایی در نوشته‌هاشان ننویسند پرنیان، که با یک سرچ کوچک پیدایم کنی. حالا می‌خواهم پیدایم کنی، اگر چه خودم نتوانستم، اما می‌خواهم حالا دیگر پیدایم کنی. دیگر چه چیز مهمتر از این. می‌دانم نیستی. دیگر نیستی. دیگر هیچوقت نخواهی بود، اما اگر روزی آمدی راحت پیدایم کنی. می‌بینی! حالا هم نمی‌خواهم هیچ سختی بکشی. آنقدر توجیه کرده‌ام برای خودم کارهایت را که دیگر باورم شده عشق تو. دیگر ایمان دارم به این عشق و به خود می‌بالم. چه اشکالی دارد مگر. خیلی هم خوب است. لب پایینم را می‌دهم بیرون و با خودم می‌گویم اصلا دلشان هم بخواهد همچین عشقی در دلشان باشد.

عکسم را به مادرم نشان دادم. همان را که خانم سین برای روز تولدم آورد برایم. غافلگیرم کرد. با موبایلش روزی در یک کافی‌‌شاپ وقتی اصلا حالم خوب نبود. وقتی خودش اصلا حالش خوب نبود و من با عصبانیت نگاهش می‌کردم به خاطر تمام قرص‌های خواب آوری که خورده بود از من گرفت و قاب کرده داد به دستم با زمینه‌ای از پاییز یا چیزی شبیه آن. به مادرم گفتم آدم که عکس خودش را به دیوار نمی‌زند؟ می‌زند؟ گفتم می‌دانی این عکس به چه درد می‌خورد؟ به اینکه یه نوار نازک سیاه بچسبانی گوشه‌اش چند تا شمع جلویش روشن کنی و بنشینی. مادر ابرو در هم کشید که این چه حرفی است خفه شو و من خندیدم. ولی جدی می‌خواستم اینکار را بکنم. می‌خواستم حلوا و خرمای نارگیل پاشیده بگذارم جلوی عکس با چند شمع نیم سوخته سیاه، عکس بگیرم و برایت بفرستم و بگویم: ببین! من بلاخره بی تو مُردم!
ساعت 6 صبح با سرفه بیدار می‌شوم. ته گلویم می‌سوزد. آفتاب از پرده کاملا کشیده می‌گذرد و نور نارنجی را می‌تابد وسط تخت. می‌نشینم. حس از جا بلند شدن و کمی آب داغ خوردن ندارم. دوباره دراز می‌کشم و چشم می‌دوزم به ساعت. امروز کلی وقت دارم تا هفت و نیم. یک صبحانه مفصل. یک ورزش آرام. یک آرایش از سر حوصله. ظرف‌ها را هم می‌توانم بشورم که وقتی عصر برگشتم باز دلم نگیرد از یک ظرفشویی کثیف و آشپزخانه به هم ریخته. برنامه کاری امروز را مرور می‌کنم: کلاس زبان زنگ بزنم، با مامان تماس بگیرم، قبل از هر چیز تا نور صبح هست زیر ابروهایم را بردارم، cdهای همکارم یادم نرود ببرم شرکت....

از خواب که می‌پرم ساعت 8 شده.