من می‌دویدم، سریع می‌دویدم، بدون دویدن در زندگی هیچ کاری نمی‌شود کرد.
مادرم جلوی در چادربه سر ایستاده بود و من با تمام سرعت می‌دویدم، پسرک خیلی سریع‌تر از من می‌دوید. اما من می‌خواستم به او برسم و یک گوشمالی حسابی بدهم‌اش. راسش هیچوقت اهل این کارها نبودم. هر وقت در خیابان کسی اذیتم می‌کرد سرم را می‌انداختم پایین و می‌رفتم. یا فرار می‌کردم. بعد با بغض برمی‌گشتم خانه و تا مدتی با کسی حرف نمی‌زدم و دفعه بعد بهانه می‌آوردم و نان خریدن یا ماست خریدن را از سر باز می‌کردم، یا تا در خانه همسایه رفتن را. اما آن روز دیگر نمی‌شد. مادرم مرا دیده بود و گفت بدوم و من می‌دویدم.
بعد از دقیقه‌ای وقتی از کوچه پس کوچه‌های زیادی عبور کردیم کم کم به پسرک نزدیک شدم. سعی کردم یقه‌اش را از پشت سر بگیرم، اما نوک انگشتهایم تنها کمی گردنش را لمس کرد. پسرک انگار که برق گرفته باشدش، سرعتش را زیادتر کرد و رفت. دیگر نفس برایم نمانده بود. دمپایی جلو بسته پلاستیکی سبزم را از پا در آوردم و به سمتش پرت کردم. فکر می‌کنم این اولین تلاش مذبوحانه‌ام در زندگی در برخورد با مشکلات بود.
بزرگتر که شدم دیگر دمپایی پرت کردن را فراموش کردم و فقط نگاه می‌کردم. اما فکر می‌کنم اگر بعضی جاها به طرف بعضی آدمها دمپایی پرت می‌کردم شاید خیلی قوی‌تر از اینها بودم و خیلی چیزهایی را که از دست دادم، داشتم.
قبل از اینکه دمپایی به پسرک برخورد کند، در پس کوچه‌ای گم شد و رفت. از شدت نفس تنگی خم شدم و دستهایم را به زانوانم تکیه دادم. قفسه سینه‌ام به شدت بالا و پایین می‌رفت. هیچوقت بعد از آن در زندگی به خاطر چیزی اینقدر تند ندویدم. نفسم که سرجایش آمد رفتم دمپایی‌ام را پوشیدم و به خانه برگشتم. مادر رفته بود و در خانه بسته شده بود.
انگار برای همیشه بسته شده بود. بعد از آن بود که دیگر رمقی برایم نماند تا برای چیزی بجنگم.
نمی‌دانم چرا حالا احساس گناه می‌کنم. شاید اگر تندتر دویده بودم می‌توانستم بزنمش.
شاید اگر نفس کم نمی‌آوردم می‌توانستم بگیرمت.
شاید اگر جنگیده بودم....