چشمانم را که می‌بندم همه‌شان مثل فیلم از جلوی چشمم رد می‌شوند.
دلم می‌خواهد دوباره برویم همان سفره خانه‌ای که یکبار علی بردتمان آنجا. دوباره بنشینیم در ماشین من و من وسط حرف‌زدن علی صدای ضبط ماشین را آنقدر بلند کنم که صدا به صدا نرسد و شروع کنم به رقصیدن و علی حرص بخورد و تو با آن لبخند کج و کوله‌ات او را نگاه کنی و دندان‌هایت را به هم فشار بدهی. توی اتوبان‌هایی که اصلا تا به حال ندیدم‌شان و همه‌شان برایم غریبه‌اند. علی هی اصرار کند برویم پیش همان رفیق قدیمی‌اش که کشک بادمجان‌هایش حرف ندارد و قلیان بکشیم و ما هی غر بزنیم که چقدر بی‌کلاسی تو. بنشینیم روی تخت روبه روی چراغ‌های روشن شهر و قلیان بکشیم و سرمان گیج برود و من پیشنهاد بدهم که یکبار حشیش بکشیم و رضا بگوید لذت بعضی تجربه‌ها در انجام ندادن‌شان است و تو ادای گرد نخود کشیدن درآوری و من ریسه بروم از خنده. من مثل همیشه کشک بادمجان سفارش دهم و ناخنک بزنم به غذای شما. موقع برگشتن دستم را از ماشین بیرون ببرم، هوای سرد را بگیرم و حوصله‌ام سر برود از آرام رانندگی کردن رضا و موبایل علی دوباره گم شود ....
چند وقت پیش بود؟ یک سال؟ دو سال؟ ... می‌خواهم مدام فیلم را بزنم از اول ببینم.

Labels: