سه ساله بودم که جیش کردم روی فرش خانه مان. یادم نیست کتک خوردم یا فقط دعوایم کردند اما بعدها از حرصم دلم می خواست همیشه جیش کنم روی فرش. این اولین غم زندگی ام بود.
غمهای زیادی آمدند به سراغم و من از حرص خیلی چیزها می خواستم خیلی کارها بکنم و نکردم و الان همه شان عقده شده اند در دلم.
چشمانم را که می‌بندم همه‌شان مثل فیلم از جلوی چشمم رد می‌شوند.
دلم می‌خواهد دوباره برویم همان سفره خانه‌ای که یکبار علی بردتمان آنجا. دوباره بنشینیم در ماشین من و من وسط حرف‌زدن علی صدای ضبط ماشین را آنقدر بلند کنم که صدا به صدا نرسد و شروع کنم به رقصیدن و علی حرص بخورد و تو با آن لبخند کج و کوله‌ات او را نگاه کنی و دندان‌هایت را به هم فشار بدهی. توی اتوبان‌هایی که اصلا تا به حال ندیدم‌شان و همه‌شان برایم غریبه‌اند. علی هی اصرار کند برویم پیش همان رفیق قدیمی‌اش که کشک بادمجان‌هایش حرف ندارد و قلیان بکشیم و ما هی غر بزنیم که چقدر بی‌کلاسی تو. بنشینیم روی تخت روبه روی چراغ‌های روشن شهر و قلیان بکشیم و سرمان گیج برود و من پیشنهاد بدهم که یکبار حشیش بکشیم و رضا بگوید لذت بعضی تجربه‌ها در انجام ندادن‌شان است و تو ادای گرد نخود کشیدن درآوری و من ریسه بروم از خنده. من مثل همیشه کشک بادمجان سفارش دهم و ناخنک بزنم به غذای شما. موقع برگشتن دستم را از ماشین بیرون ببرم، هوای سرد را بگیرم و حوصله‌ام سر برود از آرام رانندگی کردن رضا و موبایل علی دوباره گم شود ....
چند وقت پیش بود؟ یک سال؟ دو سال؟ ... می‌خواهم مدام فیلم را بزنم از اول ببینم.

Labels:

دیشب باران بارید و من تمام شب به تو فکر می کردم.
فیلم love story را نتوانستم تا انتها ببینم، اما موسیقی زندگی دوگانه ورونیکا مسحورم کرد.