فکر کردم اگر الان چشم‌هایم را ببندم یک لحظه، برگردم به همان اتاق، به همانی که روزی با سایه روشن‌های پرده‌اش بازی می‌کردم، همانی که پرده اش را برای تو از وسط بریده بودم، اتاقی که یک روز برایش نوشتم: سهم من از آسمان پنجره‌ایست...


فکر می‌کردم اگر همین الان چشم‌هایم را ببندم و یک لحظه، فقط یک لحظه، برگردم به همان اتاق انگار هیچ چیز عوض نشده است. انگار باز من همانم با موهای ژولیده و دمپایی‌های سرپایی که لخ لخ می‌کشم روی زمین، ساعت 10 مثل هر روز برایت شیرتوت‌فرنگی می‌آورم و تو همانی، با همان زیرپوشی که یقه‌اش آویزان است و مدادی که روی گوشت گذاشته‌ای و سری که روی انبوهی از کتاب خم است، شیرتوت فرنگی را با بوسه‌ای از من می‌گرفتی.
فکر کردم اگر لحظه‌ای برگردم، تمام زیر و بم آن آشپزخانه را می‌دانم. عجیب است که هنوز بعد از این‌همه مدت هنوز تصویرش، واضح و روشن، مثل روز اول در ذهنم است. هنوز می‌دانم کمد بالای هود پر است از خرت و پرت و اینکه قاشق‌های دسته بلند شربت‌خوری کجا قایم شده‌اند(همان‌هایی که الان در انباری خاک می‌خورند) یا ظروف چینی که هیچوقت استفاده نشدند. یا تو اگر بیایی توی آشپزخانه، غیر از یخچال با هیچ چیز دیگری کار نداری و من باید یادم می‌ماند که همیشه یخچال را پر کنم از میوه و آبمیوه و انار پوست کنده و شکلات و سمبوسه و غذاهای آماده سرپایی و سالاد و ...
پرده نارنجی اتاق را که نگاه می‌کنم فکر می‌کنم اگر پرده را کنار بزنم، یک لحظه شهر را می‌بینم دوباره با همه بزرگی‌اش، شهر خودمان را، و خیابان را، خیابان خودمان را، مثل همان موقع‌ها با همان منظره‌ای که روزی سمیه گفت: خوش به حالت! چه منظره قشنگی داری هر روز صبح. با همه جزییات، مثل همان موقع‌ها، وقتی می‌رفتی و نگاهت کشیده می‌شد پشت پنجره‌ای که من ایستاده بودم و برایم دست تکان می‌دادی و من با لجبازی سرم را بر می‌گرداندم.
فکر کردم کاش چشم‌هایم را می‌بستم و می‌رفتم.
قول می‌دهم چیزی را از قلم نیاندازم. همه چیز مثل روز اولش. قول می‌دهم.

چقدر خسته‌ام.