وسایلم را کم‌کم جمع می‌کنم.
پارسال هم همین موقع‌ها بود که وسایلم را کم‌کم جمع می‌کردم.
جای دوری نمی‌روم. همین جا، یکی دو کوچه بالاتر. فردا و پس فردا می‌روم سم پاشی‌اش کنم. بعد یک تمیز کردن حسابی می‌خواهد و مهمتر از همه پرده. پرده یعنی پنجره، پنجره یعنی شیشه شفاف رو به بیرون، رو به آسمان و من چقدر خوشحالم از این موضوع.
اینجا را که نگاه می‌کنم ته دلم خالی می‌شود. تمام این دیوارها، این سنگ‌ها، این درها، این خانه شاهد بزرگ شدنم بودند در این یک سال و شاهد ضجه زدن‌هایم در شبهای سیاه ناامیدی و خنده‌هایم وقتی همه چیز را فراموش می‌کردم و تنهایی‌هایم و اشک‌هایم. شاید تنها اینها باشند که بدانند چه گذشت بین من و من.
آدم چه زود به همه چیز عادت می‌کند. حالا این عادت می‌خواهد به نبود یک آدم باشد یا به یک چهاردیواری که بدترین ساعات عمرت را در آن گذرانده‌ای. آنقدر در طول زندگی‌ام از این خانه به آن خانه و از این شهر به آن شهر شده‌ام که شاید دیگرعادی شده باشد برایم دل کندن! شاید دیگر نباید معنا داشته باشد برایم؛ ولی دارد. برای بعضی آدم‌ها، بعضی اشیا و بعضی مکان‌ها خوب طول می‌کشد دل کندن. برای بعضی‌هاشان هم کمتر و راحت‌تر است.
آدم‌ها زود عادت می‌کنند به همه چیز و خیلی زودتر از آن فراموش می‌کنند.
دیگر مثل گذشته‌ها وقتی صدای زنگ موبایل ویولونی را می‌شنوم دلم نمی‌خواهد بنشینم روی زمین و دست‌هایم را بگذارم روی گوش‌هایم و داد بزنم. حالا دیگر وقتی در کوچه و خیابان بوی عطر آشنایی به مشامم می‌خورد دیوانه‌وار برنمی‌گردم دنبال آن غریبه و نگاهش کنم. حالا دیگر وقتی آهنگ‌های بنیامین را می‌شنوم، تنها چیزی در ته دلم فشرده می‌شود، اما دیگر قیافه‌ام تغییر نمی‌کند. دیگر اشک‌هایم ناخودآگاه سرازیر نمی‌شوند که مجبور شوم بایستم جلوی ظرفشویی و نخود سیاه بشویم.

داشتم از این خانه کوچک می‌گفتم که پارسال راجع بهش نوشتم: "خانه‌ام را دوست می‌دارم. کوچک است و زیبا."

در این یکسال تقریبا فهمیده‌ام به چه چیزهایی نیاز دارم و چه چیزهایی از این وسایل تنها جلوی دست و پایم را گرفته است. تعدادی ظرف و ظروف را که هیچگاه در زندگی یک نفره‌ام استفاده نمی‌کنم می‌فرستم در انباری یا خانه پدری. باید سبک‌تر کنم خودم را. باید به فکر سال دیگرم هم باشم و اسباب‌کشی‌های جدید و خانه‌های کوچک‌تر جدید.

لبه راست یخچال را که در اسباب‌کشی سال پیش ضربه خورد، می‌بینم دلم می‌گیرد. نمی‌خواهم هیچکدام از این وسایل آسیب ببینند. دلم می‌خواهد همیشه مثل روز اولشان نو باشند و تمیز. زندگی‌مان را با همین‌ها شروع کردیم، یادت هست؟
یادت هست قبل‌اش در آرزوی خانه خودمان، وسایل خودمان و استقلال خودمان چه نقشه‌ها که نمی‌کشیدیم. هنوز تصویر آن یخچال کوچک کنار تخت‌خواب در اتاق خوابمان که قرار بود پر باشد از آبمیوه و دلستر و شکلات و میوه و مشروب در ذهنم هست. همان یخچالی که هیچوقت خریداری نشد، همان که هیچوقت از شکلات و آبمیوه و مشروب پر نشد. همین خیالی که همیشه خیال ماند.

چه کثیف‌اند روزهای واقعی زندگی! چه بی‌رحمانه به تاراج می‌برند خیال‌های زیبای عاشقانه را!چشم که باز می‌کنی می بینی همه چیز رفته از دستت! تمام آن خیال‌های خوب! تمام آن زندگی و تو مانده‌ای و یک مشت وسایل خاک‌گرفته و یک مشت خاطره.

به صاحبخانه گفتم دانشجو هستم و در خوابگاه زندگی می‌کنم، گفتم فوق‌لیسانس می‌خوانم و سکوت می‌خواهم برای تمرکز. اطمینان دادم به او که اهل رفیق‌بازی نیستم و خانه را همانطور که هست سال دیگر تحویلش می‌دهم و در دل خداخدا می‌کردم که از دادن خانه به یک دختر تنها منصرف نشود و خیلی چیزهای دیگر را حواله دادم به پدرم که فکر نکند بی کس و کارم. خوب شد پدر آمد و قرارداد را بست و خیال صاحبخانه را کمی راحت کرد. دیگر کم کم داشتم به فکر یک عقدنامه جعلی و یک شوهر ماموریت رفته قلابی می‌افتادم و خودم را توجیه می‌کردم که تقصیر همین بنگاهی‌ها و صاحبخانه‌هاست ...

پارسال هم همین موقع‌ها بود که داشتم وسایلم را از آن خانه جمع می‌کردم. یادم می‌آید همان موقع نوشتم: "وسایلم را که نه، ذره‌ ذره وجودم را جمع می‌کنم از این خانه."
حالا دیگر وجودی هم نیست. خیالتان راحت! من مانده‌ام و همان مشتی وسایل خاک گرفته و مشتی خاطره. نشسته‌ام حساب کرده‌ام دیدم می شود راحت با همین‌ها چند سالی سرکرد، حالا سخت و آسانش بماند. بعد از چند سال وقتی وسایل نخ‌نما شدند و خاطره‌ها کهنه و کمرنگ و خودم زواردررفته، آنوقت باید دوباره بنشینم فکر کنم به حال این زندگی.

حالا خوبم.
حالا که خوبم. همان موقع هم برای همان موقع فکر می‌کنم. به قول اسکارلت فردا روز دیگریست.
(بگذار این رت‌باتلر موذی هم برود. من که هنوز سرپایم. با مشت‌های فشرده)