شاید اگر بگویم وقت نمی‌کنم برای نوشتن راست نگفته باشم. بهتر است بگویم وقت نمی‌گذارم برای نوشتن و برای سرک کشیدن در دنیای اینترنت و خبر گرفتن از دوستان مجازی. امروز وقتی دوباره بعد از مدت‌ها نشستم به وبگردی و وبلاگ‌خوانی فهمیدم نه دیگر ذوقی مانده برایم، نه شوقی که بخوانم و یا بنویسم یا نمی‌دانم ....
خودم را حسابی سرگرم کرده‌ام. با کار جدید، در محیطی جدید و آدمهایی جدید. تمام ساعت‌هایم را پر کرده‌ام از کار و درس. احساس خوبی دارم از اینکه دوباره درس می‌خوانم و سر کلاس دانشگاه می‌نشینم. احساس جوانی و تازه‌گی می‌کنم بین بچه‌هایی که بزرگترین غم زندگی‌شان دیر شدن کلاس تنیس است و بزرگترین مشکل‌شان قهر با مادر به خاطر دوست پسر. هستند آدم‌های سن بالایی که درد زندگی دارند از آن نوعی که فکر می‌کنم من دارم. اما بودن در بین فنچ‌های کوچک تازه پا به دانشگاه گذاشته با آن اداهای مسخره بچه‌گی‌شان و تیپ‌هایی که دهان آدم را باز می‌گذارند و شکلک‌هاشان برای جنس مخالف‌شان. همه وهمه به خنده‌ام می‌اندازد.
آنقدر خودم را غرق کتاب و درس و استاد و تست و ... کرده‌ام که دیگر یادم نمی‌آید آخرین باری که برای گردش بیرون رفته‌ام کی بود و آخرین باری که در جمع دوستانم بودم کی. ماهواره خانه را خود سرایدار جمع کرده است از ترس مامورها و تلویزیون را هم شاید هفته‌ای 5 دقیقه روشن نمی‌کنم. در خانه‌ام؛ با سکوت سنگینی که لذت می‌برم از آن.
انگار غریبه شده‌اند این وبلاگ‌ها برایم. انگار نوشته‌های خودم هم غریبه شده‌اند با من. نه می‌خوانم، نه می‌نویسم. نه نگاه می‌کنم، نه عکس می‌گیرم. انگار سال‌هاست که مرده‌ام.
آنقدر درگیر مشکلات زندگی آدم بزرگ‌ها شده‌ام که خنده‌ام می‌گیرد به آن وقتی که بی‌حساب می‌نشستم و وبگردی می‌کردم تا پاسی از نیمه شب. وقتی می‌گویم آدم بزرگ‌ها یعنی همان مشکلاتی که شاید هیچوقت فکر نمی‌کردیم، تا همین چند سال پیش، درگیرشان شویم.
خرابی ماشین و تعمیرگاه و بنزین، چشم پزشکی و عینک و دندان پزشکی (و فکر می‌کنی با بالا رفتن سن‌ات انگار یک دفعه همه بیماری‌های عالم گریبان‌گیرت شده‌اند) ... ، به دنبال خانه گشتن، چانه زدن سر قیمت، هزار دروغ سر هم کردن برای اینکه خانه را به یک دختر تنها نمی‌دهند، حرص خوردن، به فکر کولر بودن، یا اجاره ماه بعد، یا قبض‌های پرداخت نشده تاریخ گذشته، یا وام، یا قسط، یا سود بانکی، یا هزار دردسر دیگر.
بعد از تمام این‌ها دیگر حس و حالی نمی‌ماند برای نوشتن.
دیگر حتی حس و حالی نمی‌ماند برای غر زدن.
باید شبها زود بخوابم تا فردا بتوانم برای یک روز دیگر بجنگم.
خانم ر می‌گوید باید با چنگ و دندان بچسبی به این زندگی، و من با چنگ و دندان چسبیده‌ام به این زندگی.