نمی‌دانم برای این یکی هم باید توضیح بدهم یا می‌تواند خودش از چشم‌هایم بخواند. مشکل ما آدم‌ها با هم این است(دست‌کم مشکل من) که فکر می‌کنیم دیگران زبان چشم‌های ما را بلدند. زبان چشمان من که برای دیگران مثل خواندن زبان چینی است برای یک آفریقایی انگار!۰ ۰ ۰
این رستوران نه، آن رستوران. این تخت نه، آن یکی. چه فرقی می‌کند.
مهم آن است که اولین بار مریم دست مرا گرفت برد به آن چایخانه سنتی درکه و همان تخت بخصوص که همیشه آنجا می‌نشستیم. حتی وقتی تو نبودی و کسی نبود و من تنها بودم.
چرا فکر می‌کردم خانم پشت دخل باید مرا همیشه به یاد بیاورد؟
چرا فکر می‌کردم نباید برایش توضیح دهم عصرهای شنبه که من می‌آیم و می‌نشینم روی همان تخت همیشگی، نه چای می‌خواهم، نه قلیان. جایی می‌خواهم برای نشستن و هوایی پاک و سرد برای نفس کشیدن و سکوتی برای آرامش و قلمی و کاغذی برای نوشتن و ساعتی برای تفکر.