ژاکت‌ام را انداخته‌ام روی دوشم، جوراب‌های کلفتی را که سال‌ها پیش از ماسوله خریده بودم پایم کرده‌ام، پشت کامپیوتر می‌نشینم، پشت هم سیگار و چای داغ. یاد روزهای اولی می‌افتم که آمده بودم به این خانه. همان روزهایی که خودم را زندانی کرده بودم اینجا در این اتاق، در این خانه، پشت این پنجره‌ای که رو به هیچ جا باز نمی‌شود و تنها من بودم و یک قلم و تعدادی کاغذ.
دیروز فرصت مناسبی بود برای مرتب کردن تمامی اشیایی که در این چند ماه تلنبار شده بودند روی هم توی کتابخانه. شروع کردم به خواندن یکی‌یکی‌شان. نمی‌دانم کی همانجا روی ورق‌ها، روی تخت خوابم برد.