می‌نویسم و مچاله می‌کنم. می‌نویسم و پاک می‌کنم. نمی‌دانم برای چه باید بنویسم اصلا یا برای چه باید اینجا در معرض دید بگذارم. نگاه می‌کنم روی کاغذ مچاله‌ای که داده است بهم. می‌گوید این جمله را هم برایم یک گوشه وبلاگم بگذار. برایش یاهو مسنجر دانلود کردم و چت کردن را یادش دادم. بعد یاهو ۳۶۰. دیدم شعر می‌نویسد و عکاس قابلیست. گفتم: می‌دانی می‌توانی شعرها و عکس‌هایت را بگذاری که جایی همه بتوانند ببینند. برای تو هم می‌ماند برای همیشه روی اینترنت. ذوق کرد. گفت: تو مرا از بی سوادی نجات دادی. گفتم: با داشتن این وبلاگ یک قدم هم از بقیه جلوتری. وبلاگ را با کمک دوستی ساختم هدیه دادم بهش. باورش نمی‌شد. گاهی وقت‌ها موقع ناهار وقتی چت می‌کند و از ذوق نگاهش میخکوب صفحه است و یا وقتی عکسی می‌گذارد در وبلاگش شاد می‌شوم. انگار که برای کودکی هدیه زیبایی خریده باشی و از لذتش لذت ببری. روی کاغذ کوچکی نوشته بود نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است (آلبرکامو) و گفت این را هم یک جایی بنویس در وبلاگم. گفتم باشد....