ژاکت‌ام را انداخته‌ام روی دوشم، جوراب‌های کلفتی را که سال‌ها پیش از ماسوله خریده بودم پایم کرده‌ام، پشت کامپیوتر می‌نشینم، پشت هم سیگار و چای داغ. یاد روزهای اولی می‌افتم که آمده بودم به این خانه. همان روزهایی که خودم را زندانی کرده بودم اینجا در این اتاق، در این خانه، پشت این پنجره‌ای که رو به هیچ جا باز نمی‌شود و تنها من بودم و یک قلم و تعدادی کاغذ.
دیروز فرصت مناسبی بود برای مرتب کردن تمامی اشیایی که در این چند ماه تلنبار شده بودند روی هم توی کتابخانه. شروع کردم به خواندن یکی‌یکی‌شان. نمی‌دانم کی همانجا روی ورق‌ها، روی تخت خوابم برد.

طبیعت

Labels:

این روزها بدترین روزهای بدون توست.
نمی‌خواهم بدانم سال پیش همین موقع‌ها کجا بودم و چه می‌کردم.
اصلا نمی‌خواهم. تو فکر کن فرار می‌کنم. تو فکر کن می‌ترسم. فکر کن چقدر عاجزم که هنوز به تو فکر می‌کنم. اما با از دست دادن تو انگار خانواده‌ام را هم از دست داده‌ام. انگار که اصلا نیستند. انگار که اصلا از اول هم نبوده‌اند و من نمی‌دیدم. چه عیبی دارد بعضی وقت‌ها بترسم. چه عیبی دارد حسابگر باشم. یا برای خودم قوانین سختی بگذارم. آدم‌ها اگر قوانین سخت دست و پاگیرشان نباشد بعد از مدتی به پوچی می‌رسند. باید به خودت سخت بگیری. این را همین چند وقت پیش فهمیدم. وقتی دیگر نمی‌دانستم با تنهایی‌ام چه کنم. بگذار به حساب اینکه می‌ترسم.

گریه می‌کنم بعضی شب‌ها. اما مهم نیست.
بگذار سوگواری کنم برای تو. خانم شین می‌گفت: هر از دست دادنی سوگواری مخصوص خودش را می‌خواهد. باید دوره‌اش بگذرد.
دارم دوره‌اش را می‌گذرانم اما حالم خوب است.
بگذار همه هر چه دلشان می‌خواهد فکر کنند. بگذار بگویند چه بی‌احساس است و چه سخت. بگذار راحت برای خودشان داستان ببافند و لذتش را ببرند. بگذار فکر کنند فراموش کرده‌ام تو را، آن حادثه را! اما نکرده‌ام که!
تو که می‌دانی. تو که می‌فهمی. نمی‌فهمی؟

روزهای عید بدترین روزهای بعد از تو خواهد بود.



درس خواندن کودک در تعمیرگاه

Labels:

می‌نویسم و مچاله می‌کنم. می‌نویسم و پاک می‌کنم. نمی‌دانم برای چه باید بنویسم اصلا یا برای چه باید اینجا در معرض دید بگذارم. نگاه می‌کنم روی کاغذ مچاله‌ای که داده است بهم. می‌گوید این جمله را هم برایم یک گوشه وبلاگم بگذار. برایش یاهو مسنجر دانلود کردم و چت کردن را یادش دادم. بعد یاهو ۳۶۰. دیدم شعر می‌نویسد و عکاس قابلیست. گفتم: می‌دانی می‌توانی شعرها و عکس‌هایت را بگذاری که جایی همه بتوانند ببینند. برای تو هم می‌ماند برای همیشه روی اینترنت. ذوق کرد. گفت: تو مرا از بی سوادی نجات دادی. گفتم: با داشتن این وبلاگ یک قدم هم از بقیه جلوتری. وبلاگ را با کمک دوستی ساختم هدیه دادم بهش. باورش نمی‌شد. گاهی وقت‌ها موقع ناهار وقتی چت می‌کند و از ذوق نگاهش میخکوب صفحه است و یا وقتی عکسی می‌گذارد در وبلاگش شاد می‌شوم. انگار که برای کودکی هدیه زیبایی خریده باشی و از لذتش لذت ببری. روی کاغذ کوچکی نوشته بود نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است (آلبرکامو) و گفت این را هم یک جایی بنویس در وبلاگم. گفتم باشد....