با خودم آشتی کرده‌ام، تا حدی. با مردم، با مغازه‌ها، با پیاده روی در خیابان در میان انبوه مردم. با خرید کردن، با ویترین مغازه‌ها، با فروشنده‌های بدقلق طلبکار. اما هنوز هم وقتی تنها در خیابان راه می‌روم سرم را می‌اندازم پایین و تندتند از میان عابران می‌گذرم. هنوز هم وقتی عابری از رو به رو می‌آید سعی می‌کنم نگاهم به نگاهش گره نخورد. سرم را می‌اندازم پایین و سریع رد می‌شوم.
هر جا می‌روم با خودم می‌گویم: مدت زیادی است اینجا نیامده بودم.
مدت زیادی بود سوار مترو نشده بودم. مدت زیادی بود در همهمه و شلوغی هفت تیر قدم نزده بودم. مرکز شهر را متر نکرده بودم. از انقلاب کتاب نخریده بودم. مدت زیادی بود ...
انگار همه چیز و همه جا برایم تازگی دارد.
خوب است که دیگر دلم نمی‌خواهد عصرها خودم را در خانه زندانی کنم.