● می‌خواستیم زمستان امسال بچه‌دار شویم و باقی قضایا

می‌خواستیم زمستان امسال بچه‌دار شویم.
به تو نگفته بودم نه؟ خوب نقشه‌اش را که در ذهن خودم کشیده بودم. به وقتش تو هم می‌فهمیدی.
می‌توانستیم طوری برنامه‌ریزی کنیم که بچه‌مان مهر سال بعدش به دنیا بیاید. شاید هم شهریور. احساس خوبی است وقتی بچه‌ات در همان ماه تولد تو به دنیا بیاید. اما خوب آنوقت من باید تمام ماه‌های آخر بارداری‌ام را در تابستان داغ می‌گذارندم و این اصلا خوب نبود. اگر زمان زایمان مثلا برای اواسط آذر ماه هم می‌افتاد بد نبود. ماه ازدواج‌مان. بله اینطوری خیلی بهتر بود. تازه از بابت امتحان تو هم خیال‌مان راحت می‌شد و می‌توانستی تمام بهار و تابستان را کنار من باشی... اما ... اگر مهر خبر می‌رسید که تو یک شهر دیگر قبول شده‌ای چه؟ یعنی من دو ماه آخر بارداری را باید تنها پیش پدر و مادر تو بمانم. نه اصلا فکرش را هم نکن. همان بهتر که تمام دوران سخت بارداری‌ام در تابستان داغ می‌گذشت.

می‌توانستیم تخت را ببریم در اتاق خواب بزرگه که نور بیشتری داشت و برای بچه هم خوب بود و تخت‌اش هم کنار تخت ما جا می‌گرفت و وسایل دیگر را منتقل می‌کردیم به اتاق خواب کوچک‌تر. البته خوب ۲ تا کتابخانه آنجا جا نمی‌گرفت. می‌توانستیم آن یکی را که در شیشه‌ای داشت و مال تو بود و پر از کتاب‌های پزشکی، بگذاریم در پذیرایی. بد هم نمی‌شد. کتابخانه‌ی من را هم که اصلا نمی‌خواستم در دسترس مهمان‌ها باشد می‌گذاشتیم در اتاق خواب کوچک‌تر. آن کمد کوچک اتاق خواب را هم می‌گذاشتیم برای وسایل بچه. البته فکر کنم با میز کامپیوتر و میز چرخ خیاطی و میز تحریر تو و کتابخانه من، جا کم می‌آوردیم. حالا این‌ها را بی‌خیال! به هر حال همان موقع یک فکری برایشان می‌کردیم.

حالا در نظر بگیر آن تلفن مشکوک و صدای آن زن را من همان موقع می‌شنیدم. یعنی همان موقع که بچه به دنیا آمده بود و در اوج خود شیرینی‌اش بود و ما برایش دالی‌دالی می‌کردیم و او از خنده غش می‌کرد. همان موقع که در اوج خوشبختی بودیم و سرمان حسابی با این موجود تپل نرم سفید با چشم‌های روشن و موهای طلایی(اگر شبیه بچه‌گی‌های تو می‌شد) گرم بود. آن وقت شاید من یک روز چمدانم را بر می‌داشتم و بچه تپل‌مان را می‌زدم زیر بغلم و می‌رفتم خانه خواهرم. روزها آشپزی می‌کردم و خرید و با بچه قدم می‌زدیم و شب‌ها به این فکر می‌کردم که چگونه این بچه را بی‌پدر بزرگ کنم، تا جایی که با خودم قرار می‌گذاشتم حتش رختشویی هم خواهم کرد تا بچه در ناز و نعمت بزرگ شود. آنوقت تو یک هفته نشده می‌آمدی دنبالمان، حرف می‌زدی، گریه می‌کردی، به غلط کردن می‌افتادی و من و بچه را برمی‌گرداندی خانه و ما تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می‌کردیم و شاید یکی دو تا بچه تپل دیگر هم به جمع‌مان اضافه می‌شد و بعد از چند سال من می‌شدم یک مادر چاق خانه‌دار و تو یک دکتر شکم گنده که عاشق خانواده‌اش است و گوشه کنار گاهی با این و آن هم می‌پرد.

... حالا اگر من صدای آن زن مشکوک و آن تلفن را آن موقعی می‌شنیدم که شکمم دیگر حسابی بزرگ شده بود و به سختی راه می‌رفتم، همان موقع که کم‌کم داشتیم اتاق بچه را آماده می‌کردیم. آن موقع چه کار می‌کردم؟ خوب مسلما قبل از خودم به آن بچه فکر می‌کردم. برایم پسر یا دختر بودنش مهم نبود اما دلم می‌خواست پسر باشد. چون هم جلوی عمه‌ها و خانواده شوهر سرم را بالا می‌گرفتم و متلک و حرف بارم نمی‌کردند و هم پدرم را خوشحال می‌کردم. پدرم همیشه دلش پسر می‌خواست اما هر سه بچه‌اش دختر شدند. همیشه این تصویر در ذهنم بود که با یک پسر کاکل زری می‌رویم خانه پدری من. من دست پسر تخس‌مان را می‌گرفتم و از پله‌ها یکی یکی بالا می‌آوردمش. پدر آن بالا زل می‌زد به نوه کوچکش و به من می‌گفت که دستش را رها کنم و قند توی دلش آب می‌شد و تمام آن چند روزی را که ما آنجا بودیم با نوه‌اش سرگرم بود.
اما حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم ته ته دلم عاشق بچه دخترم. عاشق اداها و عشوه‌های یک‌سالگی‌اش، عاشق دامن‌های چین‌چین یک وجبی‌اش، عاشق موهای خرگوشی شده و تاپ‌ها رنگارنگ‌اش.
حالا مهم هم نیست. وقتی قرار است بمیریم، با هم می‌میریم، چه فرقی می‌کند برای یک بچه به دنیا نیامده که پسر باشد یا دختر. آن موقع شاید هردویمان را می‌کشتم.

حالا فقط خودم را!

(عطف به پست اول بهمن، قسمت دوم، خط سوم!)