روزی نیم‌ساعت صبح و نیم‌ساعت عصر بعد کار در سایت‌های مختلف دنبال کار می‌گشتم. با وسواس تمام کارها را گزینه‌ای انتخاب و برایشان رزومه می‌فرستادم. هنوز شک داشتم. نمی دانستم کاری که می‌خواهم انجام بدهم درست است یا نه!
خوانده بودم قبل‌ها در سایت‌ها یا وبلاگ دوستان، اما هیچوقت خودم در مواجه مستقیم با چنین مساله‌ای نبودم.
تا آنجا که توانستم مقاومت کردم. تا آنجا که توانستم ایستادم در برابر کسی که از موقعیت بالایش در اینجا( محل کار) سوء استفاده می‌کرد تا از موضع قدرت به هدف‌های کثیف‌اش برسد.
اما دیگر امروز به این نتیجه رسیدم که مثل خیلی از زن‌هایی که قربانی بی‌عدالتی, قربانی هدف‌های شوم یک رئیس بالاتر از خود، قربانی قوانینی که دست یک زن را هیچ جا بند نمی‌کند، قربانی افکار پوسیده یک سری مرد می‌شوند، راهی ندارم جز ترک محل کار.

حالا دیگر از صبح تا شب اینجا(محل کارم) دنبال کار می‌گردم.


* آقای رئیس یک هفته به من مهلت داده‌اند که فکر کنم.
اگر توانستم خودم را با ایشان وفق بدهم، اگر نه با زبان خوش استعفا بدهم.
من هم هر چه فکر کردم دیدم اصلا وفق‌دادنی نیست. به هیچ عنوان.
... اعصابم خرد و خاکشیر است حسابی.چرت و پرت می‌گویم.