آرشیوم را نگاه می کنم.
آذر ماه 85
دی ماه 85
و دیگر هیچ!
یادم نمی آید از کی می نویسم. سال 81 بود انگار یا 80؟ نمی دانم.
بقیه آرشیوم کجاست دقیقا یادم نیست. دو سالش در وبلاگ اولی، چند ماهش در وبلاگ دومی، یک سالش در سایت، چند وقتش را اصلا ننوشتم و حالا این یکی...
آنقدر پخش و پلا هستند که اصلا نمی دانم کدام مال کدام تاریخ است. از بس که از این وبلاگ به آن وبلاگ کردم. دلم می سوخت برای نوشته هایم اگر می خواستم پاکشان کنم.
دیگر هیچکس هم جز خودم به نوشته های پیشینم دسترسی ندارد.
حالا من مانده ام و این چند خط نوشته. من مانده ام و تردیدی کشنده بین ماندن و رفتن. بین نوشتن و رها کردن. وسوسه ای برای بودن و ترسی از فاش شدن.
و چک کردن مدام کنتور وبلاگ و اینکه از جاهای بخصوصی بازدید کننده داشته ام یا نه؟
نمی نویسم برای اینکه خوانده شوم. می نویسم برای تخلیه شاید. چرا که هیچ چیز بهتر از نوشتن آرامم نکرده است.
.
.
.
می خواستم بگویم دیگر هیچ چیز نیستم غیر این آرشیو کوچک کنار وبلاگ.
هیچ کس نیستم غیر همین ها که می خوانید از من.
و هیچ چیز نمی نویسم جز داستانهای کوتاهی از زندگیم که گاه در خیال می رویند و گاه در واقعیت سبز می شوند. و تو چه می دانی کدام حقیقی اند. چرا که هیچ چیز در زندگی آدمی حقیقی نیست. هیچ چیز در زندگی من که با خیال آمیخته است حقیقی نیست. نه آنچنان که بیامیزد با واقعیت زندگی ام و نه آنچنان که ...
و این نوشته ها نمود دست و پا زدنی است در میانه اینها.
یا برای همیشه می مانم در خیال و داستانهای عاشقانه می نویسم یا ....