45 دقیقه تمام در حال نق زدن و غرغر کردن بود پشت تلفن که دیگر خسته شده ام از دست مادرم که اینقدر گیر می دهد که بیا با ما غذا بخور، میوه بخور، چرا شام نمی خوری، چقدر چای می خوری، روزی 10 بار می پرسد که لباس کثیف داری؟ روزی 5 بار باید خبر بدهم که کجایم، چرا دیر آمدم، چرا زود رفتم... یا پدرم که مدام باید با او بحث کنم. شب که می روم خانه و در طبقه خودم هستم هر 5 دقیقه یکبار زنگ می زند که بیا باغ مظفر ببین بالا. چرا کفشهایت را واکس نزده ای؟ چرا اینکار را درست انجام نداده ای؟ اگر برادرت بود دقت می کرد، درست انجام می داد. چرا مطب که رفتی خودت با دکترم صحبت نکردی؟... یا خواهرم که توقعات بیجایش تمامی ندارد. انگار تمام کارهای مربوط به ماشینش وظیفه من است. وظیفه من است روزی که امتحان دارم یا تحویل پروژه دارم یا از شرکت باید بروم نمایشگاه پدر را برسانم فلان جا....

غر می زد و من گوش می کردم.
نفس بلندی کشیدم و گفتم: آن ایمیلی را که دیروز برایت فرستادم خواندی؟
گفت: کدام ایمیل؟
گفتم: همان که نوشته بود خدایا شکرت که پدر و مادر و خواهر برادرم هر روز به جانم غر می زنند و دیوانه ام می کنند. این یعنی که آنها هستند. اینجا کنار من!