ساعت‌هاست از یکی از واحدهای آپارتمان، صدای ریز پارس یک سگ کوچک پاکوتاه می‌آید. اهالی بسیج شده‌اند برای پیدا کردن سگ بی‌نوا و صاحب‌اش. شم پلیسی‌ام می‌گوید همان آقای عصبانی که قاطی بقیه دنبال منبع نجاست می‌گردد و مدام غر می‌زند که ما اینجا نماز می‌خوانیم و این چه وضعی است! در ماه محرم خجالت نمی‌کشند ملت!! ... همان صاحب سگ است.

ساعتها نگاه هم می کردیم.
با هم حرف می زدیم
حواسمان مدام به هم بود.
گلهای نرگسی را می گویم که دیروز بلاخره خریدمشان از پسرک پشت چراغ قرمز.
Trackهای سی‌دی را یکی‌یکی می‌زنم جلو یک آهنگ شاد پیدا کنم. خودم را فحش می‌دهم که هر چه آهنگ ناله است، چه خارجی چه فارسی، ردیف کردم در این سی‌دی‌های بی‌صاحاب!
پشت چراغ قرمز گل‌فروشان دسته‌های گل‌نرگس را می‌گیرند جلوی دیدم. با خودم می‌گویم: "می‌خرم... می‌خرم... فردا!" و با نگاه گل‌های خوش‌رنگ را دنبال می‌کنم.
با آهنگ ریتم می‌گیرم و می‌خوانم. پشت چراغ قرمز بعدی پسرک فال فروش مدام می‌کوبد به شیشه و من نگاهش می‌کنم. "می‌خرم. بلاخره روزی آرزویی خواهم کرد و فالی خواهم خرید. فردا..."
بغض گلویم را فشار می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم و لعنت می‌فرستم بر تمام این آهنگ‌ها. زن مثل همیشه ایستاده کنار خیابان. با شال جلوی دهانش را گرفته از سرما. می‌گذرم و می‌گویم: "فردا! فردا دیگر حتما سوارش می‌کنم..."
باید الان بروم خانه. زودتر بروم بهتر است. می‌توانم بیشتر راجع به فردا فکر کنم، برنامه ریزی کنم و تصمیم بگیرم.
در خانه ولو می شوم روی مبل، یا روی تخت، یا روی زمین.
خواب آلوده می‌گویم: "فردا!... فردا برای فردا فکر می‌کنم."
آرشیوم را نگاه می کنم.
آذر ماه 85
دی ماه 85
و دیگر هیچ!
یادم نمی آید از کی می نویسم. سال 81 بود انگار یا 80؟ نمی دانم.
بقیه آرشیوم کجاست دقیقا یادم نیست. دو سالش در وبلاگ اولی، چند ماهش در وبلاگ دومی، یک سالش در سایت، چند وقتش را اصلا ننوشتم و حالا این یکی...
آنقدر پخش و پلا هستند که اصلا نمی دانم کدام مال کدام تاریخ است. از بس که از این وبلاگ به آن وبلاگ کردم. دلم می سوخت برای نوشته هایم اگر می خواستم پاکشان کنم.
دیگر هیچکس هم جز خودم به نوشته های پیشینم دسترسی ندارد.
حالا من مانده ام و این چند خط نوشته. من مانده ام و تردیدی کشنده بین ماندن و رفتن. بین نوشتن و رها کردن. وسوسه ای برای بودن و ترسی از فاش شدن.
و چک کردن مدام کنتور وبلاگ و اینکه از جاهای بخصوصی بازدید کننده داشته ام یا نه؟
نمی نویسم برای اینکه خوانده شوم. می نویسم برای تخلیه شاید. چرا که هیچ چیز بهتر از نوشتن آرامم نکرده است.
.
.
.
می خواستم بگویم دیگر هیچ چیز نیستم غیر این آرشیو کوچک کنار وبلاگ.
هیچ کس نیستم غیر همین ها که می خوانید از من.
و هیچ چیز نمی نویسم جز داستانهای کوتاهی از زندگیم که گاه در خیال می رویند و گاه در واقعیت سبز می شوند. و تو چه می دانی کدام حقیقی اند. چرا که هیچ چیز در زندگی آدمی حقیقی نیست. هیچ چیز در زندگی من که با خیال آمیخته است حقیقی نیست. نه آنچنان که بیامیزد با واقعیت زندگی ام و نه آنچنان که ...
و این نوشته ها نمود دست و پا زدنی است در میانه اینها.
یا برای همیشه می مانم در خیال و داستانهای عاشقانه می نویسم یا ....
45 دقیقه تمام در حال نق زدن و غرغر کردن بود پشت تلفن که دیگر خسته شده ام از دست مادرم که اینقدر گیر می دهد که بیا با ما غذا بخور، میوه بخور، چرا شام نمی خوری، چقدر چای می خوری، روزی 10 بار می پرسد که لباس کثیف داری؟ روزی 5 بار باید خبر بدهم که کجایم، چرا دیر آمدم، چرا زود رفتم... یا پدرم که مدام باید با او بحث کنم. شب که می روم خانه و در طبقه خودم هستم هر 5 دقیقه یکبار زنگ می زند که بیا باغ مظفر ببین بالا. چرا کفشهایت را واکس نزده ای؟ چرا اینکار را درست انجام نداده ای؟ اگر برادرت بود دقت می کرد، درست انجام می داد. چرا مطب که رفتی خودت با دکترم صحبت نکردی؟... یا خواهرم که توقعات بیجایش تمامی ندارد. انگار تمام کارهای مربوط به ماشینش وظیفه من است. وظیفه من است روزی که امتحان دارم یا تحویل پروژه دارم یا از شرکت باید بروم نمایشگاه پدر را برسانم فلان جا....

غر می زد و من گوش می کردم.
نفس بلندی کشیدم و گفتم: آن ایمیلی را که دیروز برایت فرستادم خواندی؟
گفت: کدام ایمیل؟
گفتم: همان که نوشته بود خدایا شکرت که پدر و مادر و خواهر برادرم هر روز به جانم غر می زنند و دیوانه ام می کنند. این یعنی که آنها هستند. اینجا کنار من!
این عشق لعنتی!